پنجشنبه 1393/10/25

خورشید من بر آی که وقت دمیدن است

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است 
جان  را  هوای  از  قفس  تن  پریدن  است

از بیم  مرگ نیست  که  سرداده ام  فغان 
بانگ جرس زشوق به منزل  رسیدن است

دستم  نمی رسد  که دل  از سینه  برکنم 
باری   علاج   شکر   گریبان   دریدن   است

شامم سیه تر است ز  گیسوی سرکشت 
خورشید  من  برآی که وقت  دمیدن است

سوی    تو    این   خلاصه   گلزار    زندگی 
مرغ  نگه   در   آرزوی   پر   کشیدن  است

بگرفت   آب  و  رنگ     زفیض   حضور   تو 
هرگل دراین چمن که  سزاوار  دیدن است

با   اهل   درد  شرح  غم  خود    نمی کنم 
تقدیر    قصه    دل   من    ناشنیدن   است

آن  را  که لب به  دام  هوس  گشت آشنا 
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است

امام خامنه ای

 

نوشته شده توسط حمید در 20:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/10/25

مناجات ناشنوایان

 

مــــا خيــل بنـدگـانيـم مــــا را تــو مـي‌شنـــاسـي

هـــر چنــد بـي‌زبـانيــم، مــــا را تــو مي‌شنــاسي

ويـرانـــــه ايــم   و   در دل گنـجـــــي ز راز داريــم

بـا آنكــه بي‌نشــانيم، مــا را تـــو مي‌شنـــــاسي

بــا هـــر كســي نگــوئيم راز خمــوشي خــويـش

بيگـــانـه بـا كســانيم مـــــا را تــو مـي‌شنـــاسي

آئينــه‌ايم و هــــــر چنـــد لـب بستــه‌ايم از خلــق

بس رازهــــا كه دانيم ، مـــــا را تـــو مي‌شناسي

از قيــل و قـــال بستند، گــوش و زبــان مــــــــا را

فــارغ از ايــن و آنيـم مـــا را تــو مي‌شنــــــاسي

از ظــن خـويش هــر كس، از مـــا فسانه‌ها گفت

چــون نــاي بي‌زبـانيـم مـــا را تــو مي‌شنـــاسي

در مـــا صفـــاي طفلــي، نفســرد از هيـــاهـــــو

گلــــزار بي‌خــزانيــم مــــــا را تــو مي‌شنــاسي

آئينــه‌ســان بـرابـر گـــــــوئيـم هــر چـه گــوئيــم

يكـــرو و يك زبـانيــم مــــــــا را تــو مي‌شنـاسي

خـطّ نگـــه   نـويسـد  حـــــــــــال  درون  مــــا را

در چشــم خــود نهــانيم مـــا را تـو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم

هـم پيـر و هـم جوانيـم مـــــا را تـو مي‌شناسي

با دُرد و صـاف گيتي، گه سرخوش است گه غم

مـــا دُرد غــم كشـانيم مــــا را تــو مي‌شـناسي

از وادي خمـــوشي راهـــي بـه نيكــروزي است

مـــا  روزبــه ، از آنيـم مـــــا را تــو مي‌شنــاسي

كس راز غيـــر، از مـــا نشنيد بس «امينيـــــــم»

بهـــر كسـان امانيــم مـــــا را تــو مي‌شنــاسي

امام خامنه ای

نوشته شده توسط حمید در 20:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/10/25

دلبسته یاران خراسانی خویشم

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 
در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 
لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی 
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم 
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی 
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم 
از شوق شکرخند لبـش جان نسپـردم 
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم 
بشکسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر 
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم 
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما 
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم

امام خامنه ای

نوشته شده توسط حمید در 20:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/10/25

بگوییم امام خامنه ای

غربی ها با سه کلید واژه آزادی، دموکراسی و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می کردند.شرقی ها دو کلید واژه ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام(ره) پنج کلید واژه قرآنی را در مقابل آن پنج کلید واژه قرار دادند. اصل امامت محوری مهمترین کلید واژه آن بود. سیستم امت- امامت حرف جهان شمول اسلامی بود که در عرصه سیاست احیا شد. ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه غربی پیدا شود که بگوید امام خمینی، نشد. همه گفتند: آیت الله خمینی. سال 59 یه یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم: استاد چرا رسانه های شما نمیگویند امام خمینی؟ خنده ای کرد وگفت: آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم. کیفش را باز کرد و یک کتاب در آورد.ترجمه ی آلمانی کتاب ولایت فقیه، امام بود. گفت آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم امام خمینی ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می شود چون کلمه ی امام قابل ترجمه نیست ولی وقتی بگوییم رهبر این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد.آنوقت ما ایشان رادر کنار استالین و موسولینی و هیتلرقرار می دهیم. کلمه رهبر به نفع ما و کلمه  امام به نفع آقای خمینی است.از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می گوییم آیت الله، اما امام یک بار معنوی دارد. از طرفی ایشان آن طور می شود امام امت اسلامی که مسلمانان دنیا را دورخودش جمع بکند. با این صراحت این را به من گفت.یک رسانه ی غربی یا شرقی را پیدا نمی کنید که گفته باشد امام خمینی. آن موقع ما امتحان کردیم رسانه های غربی آیا میپذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام امام خمینی؟ می خواستیم 60000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند. شهریور 58که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمیتوانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل 5 را مطرح کند که ولی فقیه نایب امام زمان(عج) و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم.بازرگان استعفا داد، امیر انتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم. امامت محوری، امت گرایی، عدالت گستری، و دو قطبی مستکبرین- مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود. امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی آمدند 5 روزبعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه اولین نماز جمعه ی بعداز رحلت امام خمینی راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند:

۱:ما نمیخواهیم بعد از رحلت امام به جانشینی ایشان امام بگوییم.

این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی 5 بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کردند،شما می گویی نمی خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین اش نمی گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را با شما دفن می کنم.

2: خبرگان مرجع تعیین کننده نیست.

یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام. وقتی ایشان جای امام گفتند رهبر، امت شد ملت. یعنی عملا سیستم ملت-رهبر انگلیسی ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام را کنار گذاشتیم. وقتی امت شد ملت عناصر امت یعنی خواهران و برادران قرآنی که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی شهروند و هم وطن. اما کلمه ی سوم یعنی عدالت؛ مقدس ترین کلمه ای که آقای هاشمی در دوران ریاست جمهوری خود ابداع و به نظام اسلامی تحمیل کردند، کلمه ی توسعه بود. فرق عدالت و توسعه این بود که عدالت را خدا و پیغمبر و معصومین تعریف می کنند اما توسعه را صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست های عالم. درعرصه ی بین المللی هم دوکلید واژه ی قرآنی مستکبرین و مستضعفین را ایشان اصلاح نموده وگفتند که مستکبرین فحش و توهین آمیز است و به جایش بگوییم قدرت های جهانی. خب وقتی می گفتی مستکبرین باید با آن مبارزه می کردی اما وقتی گفتی قدرتهای جهانی باید با آن تعامل کنی. مستضعفین را هم کردند قشر آسیب پذیر؛یعنی آدمهای بی عرضه ای که خودشان پذیرای آسیب اند. 5 کلید واژه ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود توسط ایشان تغییر کرد و شد همان چیزهایی که دشمن می خواست. تا موقعی که کلید واژه های قرآنی امام خمینی(ره) که راس آنها امام بودن ولی فقیه است احیا نشود، هر کاری که بکنیم وصله پینه کردن است. شما هر لعنی که به کار برید، اینقدر جگر دشمنان نمی سوزد که بگوییم امام خامنه ای . مشکلی که هست هم این است که همه می گویند دیگران بگویند تا ما هم بگوییم. اصولگراها می گویند صدا وسیما شروع کند. صدا و سیما می گوید که روحانیون باید شروع کنند. روحانیون می گویند مدیران ارشد نظام باید بگویند. مدیران ارشد می گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی گویند ما بگوییم و هزینه کنیم؟! وبعضی هم می گویند نگوییم چون قبلا کسی این کار را کرده و سابقه ی خوبی ندارد این کار درذهن مردم. خب، خوبها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آنها ثبت شود وآن سابقه پاک شود. آیت الله سید محمد باقر حکیم پا می شود می رود نجف از آنجا نامه می نویسد به حضرت ایت الله العظمی امام خامنه ای. یک هفته بعد شهیدش می کنند. آن بزرگ می فهمد که باید از آنجا پیغام دهد امام خامنه ای. سید حسن نصرالله می فهمد در سخت ترین شرایطی که دارد باید بگوید امام خامنه ای. ما اینجا نشسته ایم و نمی گوییم. اگر نعمت خدا را قدر ندانیم می فرماید: ان عذابی لشدید. روز قیامت هم آنجا ندا داده می شود که: وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصرون. هی حرف را انداختند از اینطرف و به آن طرف. پس بیاید ما خودمان پیش قدم شویم و امام خود را آنگونه که هست صدا بزنیم. امام خامنه ای

نوشته شده توسط حمید در 20:9 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/08/30

چقدر من بدم...

...

چقدرمن بَدَم...

که روی صندلی کهنه ی دلم...

به جای یک خدای بی نظیر...

خودم نشسته ام...

 

 

نوشته شده توسط حمید در 9:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/06/12

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

پس 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

نوشته شده توسط حمید در 0:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/04/27

آمادگی برای مرگ چگونه است؟

از امیرالمومنین علی علیه السلام پرسیدند:

 آمادگی برای مرگ چگونه است؟

فرمود :

آنکه واجبات را به جای آوری

و از محرمات اجتناب ورزی

و خویشتن را به مکارم اخلاق و صفات ،

آراسته گردانی.

و با حصول این امور ، دیگر هراسی نیست

که آدمی با مرگ تلاقی کند

و یا آنکه مرگ بر او یورش آورد.


اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضت برآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
ولیکن این صفت ره روان چالاکست
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
نه دست و پای اجل را فرو توانی بست
نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
تو رستم دل و جانی و سرور مردان
اگر به نفس لئیمت غزا توانی کرد
مگر که درد غم عشق سر زند در تو
به درد او غم دل را روا توانی کرد
اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه‌ای
ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد

 

نوشته شده توسط حمید در 10:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/04/25

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر ربّه فیه تجلی و ظهر

غرق در نور شوم پا تا سر
تا زنم دم ز علی بار دگر
قلم وحی بگیرید به دست
بنویسید به قلبم حیدر
روز اوّل به علی دادم دل
منم و مهر علی تا آخر
گرچه نشناختمش یک لحظه
همه عمر است مرا پیش نظر
پیشتر زآنکه بگویم مدحش
هم قلم داد ندا هم دفتر:
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
آفتابی که فروغش همه جاست
شهریاری که رفیق فقراست
ناشناسی که بوَد یار همه
دردمندی که به هر درد دواست
ما چه قابل که فدایش گردیم
آن که گردید فدایش زهراست
جان عالم نه ، بگو جان رسول
شاه عالم نه ، بگو عبد خداست
وه چه عبدی که خدایی دارد
از سوی حق به قضا و به قدر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
شهریار دو سرا کیست؟- علی
هم‌نشین فقرا کیست؟- علی
آنکه یک عمر برای اسلام
جان خود کرد فدا کیست علی
آنکه با دست یداللهیِ او
شد سر عمرو جدا کیست علی
بر سر دوش نبی در کعبه
آنکه بگذاشته پا کیست علی
اوست در ذات الهی ممسوس
اوست انسان ز انسان برتر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
--
روز بر قلب سپاهی زده چاک
شب نهد چهره به سجاده ی خاک
روز خون می‌چکد از شمشیرش
شب کند اشک یتیمی را پاک
روز بگرفته سر عمرو به دست
شبش از خوف خدا بیم هلاک
می‌زند دور سرش بال زنان
مرغ شب نغمه ی روحی بفداک
آفرینش همه خوانند این بیت
جن و انس و ملک و شمس و قمر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
این همه مهر و وفا یعنی چه؟
صبر در سیل جفا یعنی چه؟
فرق بشکافته بر قاتل خویش
دادنِ سهم غذا یعنی چه؟
آن حکومت به سماوات و زمین
این تواضع به گدا یعنی چه؟
تیغ دادن به عدو در پیکار
از ره لطف و عطا یعنی چه؟
بنگارید به هر ریگ روان
بنویسید به هر برگ شجر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--

http://www.mahmel.ir

نوشته شده توسط حمید در 18:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/04/16

دوست جان کلام من است در همه حال


زمانه وار اگر می پسندی ام کر و لال

به سنگ فرشِ تو این خونِ تازه باد حلال

مجالِ شکوه ندارم ، ولی ملالی نیست

که دوست جانِ کلامِ من است در همهِ حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت

به واژه ها که مرا برده اند زیرِ سؤال

تو فصلِ پنجمِ عمر منی و تقویمم

به شوق توست که تکرار می شود هر سال

تو را از دفتر «حافظ» گرفته ام ، یعنی

که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال...

ببین بجز تو که پامالِ دره ات شده ام

کدام قلعه نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی؟ که سفر کردن از هوایت را

نمی توانم ، حتا به بال های خیال

محمدعلی بهمنی

نوشته شده توسط حمید در 0:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1393/04/15

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 فاضل نظری

نوشته شده توسط حمید در 18:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/04/13

او هشت ساله است و نماز را ترک می کند؟

 

وقتی امام رضا(علیه السلام) باخبر شد پسری هشت ساله

گاهی یک یا دو روز نماز نمی خواند 

با تعجب فرمودند :سبحان الله ، 

او هشت ساله است و نماز را ترک می کند!!!


وسایل الشیعه,جلد3,ص13

 

نوشته شده توسط حمید در 23:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/04/13

دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود

دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود

یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود

شد درد دل فزون که به عیسی دمی چنان

دل خسته‌ای چنین دو نفس هم نفس نبود

بختم ز وصل یک دمه آن مرهمی که ساخت

تسکین ده جراحت چندین هوس نبود

ظل همای وصل که گسترده شد مرا

بر سر به قدر سایه‌ی بال مگس نبود

بردی مرا به نقش وفا نقد جان ز دست

این دستبرد جان کسی حد کس نبود

در گرمی وصال تمامم بسوختی

این نیم لطف از تو مرا ملتمس نبود

گر پشت دست خویش گزد محتشم سزد

جز یک دمش به وصل تو چون دسترس نبود

 

نوشته شده توسط حمید در 22:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/04/11

دیوانه و مدهوش توام

از تو دورم من و دیوانه و مدهوش توام

آنچنان محو تو گشتم که در آغوش توام

یکدم از دل نبرم یاد دلاویز تو را

گرچه چون عشق ز دل رفته فراموش توام

نگه گرمم و در چشم سخنگوی توام

هوس بوسه ام و در لب خاموش توام

همچو اشکی که ز جان ریخته در دامن تو

چون صدایی که ز دل خاسته در گوش توام

پای تا سر همه طوفانم و آشفتگیم

بحر پر موجم و عمریست که در جوش توام

گرچه در حسرتم از دوری برق نگهت

زنده با یاد تو و گرمی آغوش توام

در دل این شب تاریک که چون بخت منست

تا سحر منتظر صبح بناگوش توام

خاطر نازکت آزرده شد از خاطر من

بار سنگینم و آویخته از دوش توام


ابوالحسن وزیری

نوشته شده توسط حمید در 23:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/04/09

سلام بر ماه رمضان

مرا به خلوت و ذکر شبانه راهی نیست

چرا که سهمیه ام غیر روسیاهی نیست

همیشه غیر تو را کرده ام طلب از تو

ببخش! نیت و مقصود من الهی نیست

مرا به سوی خودش می کشد چنان نفسم

که یک دو گام دگر تا خود تباهی نیست

فقط تو مشتری دست خالی ام هستی

اگرچه پیش تو دل گاه هست و گاهی نیست

اگر مرا نخری ورشکست خواهم شد

کمک که وضعیتم ، وضع رو به راهی نیست

تو دست یخ زده ام را گرفتی و انگار

به نامه ی عملم اصلاً اشتباهی نیست

دوباره بر سر سفره نشاندیم امسال

اگرچه بنده ی تو عبد دل بخواهی نیست

به روضه  روزه ی خود باز می کنم زیرا

برای روزه که بی روضه جایگاهی نیست

سلام ماه خدا بر لب تو خون خدا

سلام بر لب زخم تو سید الشهدا

علی اکبر لطیفیان

نوشته شده توسط حمید در 1:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/04/06

ای دریغا مرهمی

سینه مالامال درد است؛ ای دریغا مرهمی!
دل ز تنهایی به جان آمد... خدا را، همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا! جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی
سوختم در چاهِ صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریقِ عشق‌بازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره‌روی باید، جهانْ‌سوزی، نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی
گریه‌ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟
کاندر این دریا نماید هفت دریا، شبنمی

حافظ

نوشته شده توسط حمید در 23:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/04/05

در راه وصل او

 

بعد از گذشت این همه لیل و نهارها

تازه شدیم مثل همه بی قرارها

غفلت که همدم همۀ لحظه های ماست

کوتاه کرده دست مرا از نگارها

میل گناه در دل ما موج می زند

بیهوده نیست این همه دوری ز یارها

در این زمانه هیچ کسی فکر یار نیست!

یعنی گرفته آینه ها را غبارها

در راه وصل او قدمی برنداشتیم

جا مانده ایم گوشۀ تنگ حصارها

افعال خویش را همه توجیه می کنیم

با کثرت مشاغل و با این شعارها ...

این چه بساطی است که ما در می آوریم

بی حرمتی به او بُوَد این گونه کارها

دیدار یار لازمه اش پاکی است و بس

تقوا مداری است نشان عیارها

خواهیم اگر که او نظری هم به ما کند

باید شویم آینۀ مهزیارها

او را به حق پهلوی زهرا قسم دهیم

شاید نجاتمان دهد از گیر و دارها

 

                                                          محمدفردوسی

 

نوشته شده توسط حمید در 22:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1393/04/05

پرورده عشق


در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میردم عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن
لیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقه او به گوشمالی
گوش ادبم مباد خالی
بی‌باده او مباد جامم
بی‌سکه او مباد نامم
جانم فدی جمال بادش
گر خون خوردم حلال بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزم
هم بی غم او مباد روزم

نوشته شده توسط حمید در 21:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1393/03/18

وارث آه

مدعی صاحب یارم شد و من وارثِ آه

یارب انصاف نبود آتشِ ناکرده گناه

 آن دلی را که به صد جهد بنا کردم دوش

صبحدم دود هوا گشت به یک شعله ی آه

زهد و تقوا که مرا توشه ی آن عالم بود

کرد آن نرگس مستانه ی دیوانه ، تباه

 دوش در مسجد و در حلقه ی اوراد نماز

حمد او گفتم و یاد تو فتادم ای ماه

چشم در چشم خیالت که گشودم  به قنوت

                  رعد تسبیح ببرد از سرم آن برق نگاه                  

مست و بیمار دو چشم و لب گلگون تو ام

دست گیر از من درمانده ی افتاده به راه

یوسف کشور دلدادگی ام، حاکم مصر

گرچه در ملک تو ام، برده ای افتاده به چاه

ترسم عمرم نکشد یا که شود زلف، سپید

نرسد لب به لب و دست به آن زلف سیاه

لشگر عشق چو قصد دل "فریاد"ش کرد

عقل و دین برد برون از منِ دیوانه ، سپاه

 فریاد فروخورده

نوشته شده توسط حمید در 1:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1393/03/18

گر تو گرفتارم کنی

گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم

ور خوار چون خارم کنی، ای گل بدین خواری خوشم

والاترین گوهر تویی، داروی جان پرور تویی

درمان دردم گر تویی، در کنج بیماری خوشم

 آرد گرم غم جان به لب، کی آیدم افغان به لب

با هر چه خواهد یار من، در عالم یاری خوشم

 ای بهترین غمخوار دل، ای محرم اسرار دل

خواهی اگر آزار دل، با آن دل آزاری خوشم

روزی اگر کامم دهی، یا آنکه دشنامم دهی

با این خوشم با آن خوشم، با هر چه خوش داری خوشم

تا گشته ام یار تو من، از جان برم بار تو من

عشق است اگر بار گران، با این گران باری خوشم

 گر وصل و گر هجران بود، گر درد و گر درمان بود

شاد و خوشم با این و آن، آری خوشم، آری خوشم

 "محمد علی شیرازی"

 

 

نوشته شده توسط حمید در 1:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1393/03/18

کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر

گفتم که دلم هست به پیش تو گرو

دل بازده ، آغاز مکن قصه ی نو

افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف

گفتا دل خود بجوی و بردار و برو

امین کاشانی

نوشته شده توسط حمید در 0:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/29

سفری در پیش است

سفری در پیش است

سفری دور و دراز

شب و روزم به هم آمیخته از هول سفر

توشه ام ناچیز است

چمدانم خالیست

کوله بارم حسرت

و جز آن چیزی نیست

 نکند باز بمانم از راه

همرهانم همه رفتند و هنوز

باورم نیست که باید بروم

خسته و زار و پریشان حالم

بدنم در تب و من بی تابم

کاش آن روز که از قافله جا افتادم

کمر همت خود می بستم

و رها می شدم از بند هوس

  *    *    *    *

باز آهنگ جرس می آید

به گمانم این بار

نوبت رفتن من آمده است . . .

 

نوشته شده توسط حمید در 23:38 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/02/26

بین من و تو چیزی دیوار نخواهد شد

  بين من و تو چيزی  ديوار نخواهد شد

                     گر فاصله هم افتد  بسيار نخواهد شد                  

  با عشق تنفس نيز  يک حادثه تازه ست

                  درقصه ی ما چيزی  تکرار نخواهد شد              

      عشق آمد و زانو زد ، پس چيدت و برمو زد

                     آری تو که گل باشی ، گل خارنخواهد شد                  

   وقتی تو هواداری  از باغ کنی ، ديگر

                       سرخورده ترين بيدش  هم دار نخواهد شد                      

   جز زلف تو يک سنبل برباد نخواهد رفت

                          جزچشم تو يک نرگس ، بيمار نخواهد شد                         

  تا سقف و ستون باشند  دست من و چتر تو

                          برما شبحی حتی ، آوار نخواهد شد                        

    از  ديده سفرکردن ، آغاز زدل رفتن

                          هرباراگر می شد ، اين بار نخواهد شد                     

   شايد دلی از يک دل  آزرده شود ، اما

   هرگز دلی از يک دل  بيزار نخواهد شد

حسین منزوی
 

نوشته شده توسط حمید در 23:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/02/26

پیر میخانه

دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد

مُحتسب را بنوازید که زنجیرم کرد

معتکف گشتم از این پس به در پیر مغان

که بیک جرعه می از هر دو جهان سیرم کرد

آب کوثر نخورم منّت رضوان نبرم

پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد

دل درویش بدست آر که از سرّ الست

پرده بر داشته آگاه ز تقدیرم کرد

پیر میخانه بنازم که بسر پنجۀ خویش

فانیم کرده عدم کرده و تسخیرم کرد

خادم درگه پیرم که ز دلجویی خود

غافل از خویش نمود و زبر و زیرم کرد

 روح الله خمینی (ره)

 

نوشته شده توسط حمید در 22:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/02/24

وفات حضرت زینب سلام الله علیها تسلیت باد


السلام ای دختر شاه نجف
السلام ای صابر صحرای طف

السلام ای چادر زهرا به سر
السلام ای نور خورشید و قمر

السلام ای مقتدای عالمین
السلام ای خواهر خوب حسین

السلام ای بانوی ماتم زده
صبر تو صبر جهان بر هم زده

السلام ای تار و پود فاطمه
دختر صورت کبود فاطمه

السلام ای مظهر شور و شعور
پای تا سر عشق سر تا پا حضور

السلام ای کربلا در کربلا
ای به ایمان برادر مبتلا

السلام ای خطبه خوان شهر شام
خواب را کردی به بدخواهان حرام

السلام ای چشم زیبا بین عشق
زینب کبری و زهرای دمشق

سید جمال الدین شهرزاد
نوشته شده توسط حمید در 23:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/02/24

لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی

کبر یک سو نه اگر شاهد درویشانی

دیو خوش طبع به از حور گره پیشانی

آرزو می‌کندم با تو دمی در بستان

یا به هر گوشه که باشد که تو خود بستانی

با من کشته هجران نفسی خوش بنشین

تا مگر زنده شوم زان نفس روحانی

گر در آفاق بگردی بجز آیینه تو را

صورتی کس ننماید که بدو می‌مانی

هیچ دورانی بی فتنه نگویند که بود

تو بدین حسن مگر فتنه این دورانی

مردم از ترس خدا سجده رویت نکنند

بامدادت که ببینند و من از حیرانی

گرم از پیش برانی و به شوخی نروم

عفو فرمای که عجزست نه بی فرمانی

نه گزیرست مرا از تو نه امکان گریز

چاره صبرست که هم دردی و هم درمانی

بندگان را نبود جز غم آزادی و من

پادشاهی کنم ار بنده خویشم خوانی

زین سخن‌های دلاویز که شرح غم توست

خرمنی دارم و ترسم به جوی نستانی

تو که یک روز پراکنده نبودست دلت

صورت حال پراکنده دلان کی دانی

نفسی بنده نوازی کن و بنشین ار چند

آتشی نیست که او را به دمی بنشانی

سخن زنده دلان گوش کن از کشته خویش

چون دلم زنده نباشد که تو در وی جانی

این توانی که نیایی ز در سعدی باز

لیک بیرون روی از خاطر او نتوانی

سعدی

نوشته شده توسط حمید در 16:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1393/02/23

ما از خدای گم شده ایم

ما از خدای گم شده ایـم، او به جستجوست

چـــــون مــــا نیــــازمـــــند و گرفتــار آرزوسـت

گاهــی به بــــرگ لالـه نویسد پیـــــام خویش

گاهــی درون سینه مرغان به های و هوست

در نــرگس آرمیـــــد که بیــــند جمـــــــــال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست

آهـــــی سحرگهــــی که زند در فــــراق مـــا

بیـــرون و اندرون، زبـــر و زیـــر و چارسوست

هنگــــامه بست از پی دیـــدار خـــــاکی ای

نظاره را بهــــانه تمــــاشـــای رنگ و بوست

پنهــــان به ذره ذره و نــــا آشنـــــا هنــــــوز

پیدا چو مـــاهتـاب و به آغوش کاخ و کوست

در خــــــاکدان ما گــــهر زندگــــی گم است

این گوهری که گم شده، ماییم یا که اوست؟

علامه اقبال لاهوری

نوشته شده توسط حمید در 21:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/22

ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر

مصرع ناقص من کاش که کامل می شد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل می شد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که می خواهم نیست
من که حیران تو حیران توام می دانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همه ی عالم و آدم به تو می اندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو می اندیشد
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطه ی بسم الله است
..................
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید
می رسد دست شکوه تو به سقف ملکوت
ای که فتح ملکوت است برای تو هبوط
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر می گوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» می گوید.

نوشته شده توسط حمید در 23:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/22

دلم از محنت قربش خون است

والی مصر ولایت ذوالنون

آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت در مکه مجاور بودم

در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جوانی دیدم

نی جوان سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال

کردم از وی ز سر مهر سوال

که مگر عاشقی ای شیفته مرد

که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟

گفت آری به سرم شور کسی است

کش چو من عاشق و رنجور بسی است

گفتمش یار به تو نزدیک است

یا چو شب ، روزت از او تاریک است؟

گفت در خانه اویم همه عمر

خاک کاشانه اویم همه عمر

گفتمش یکدل و یک روست به تو

یا ستمکار و جفاجوست به تو

گفت هستیم به هر شام و سحر

به هم آمیخته چون شیر و شکر

لاغر و زرد شده بهر چه ای؟

سر به سر درد شده بهر چه ای؟ 

گفت رو رو که عجب بی خبری

به کز این گونه سخن درگذری

محنت قرب ز بعد افزون

دلم از محنت قربش خون است

هست در قرب همه بیم زوال

نیست در بعد جز امید وصال

آتش بیم، دل و جان سوزد

شمع امید، روان افروزد

نوشته شده توسط حمید در 22:27 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/22

یا علی (علیه السلام) من واله نور توام

یا علی (علیه السلام) من واله ی نور توام

فاش می گویم که مسحور توام

.......

ولادت با سعادت امیرالمومنین علی علیه السلام و روز پدر بر همگان مبارک باد



نوشته شده توسط حمید در 21:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1393/02/20

هر که در این درد گرفتار نیست

هر که درین درد گرفتار نیست

یک نفسش در دو جهان کار نیست

هر که دلش دیدهٔ بینا نیافت

دیدهٔ او محرم دیدار نیست

هر که ازین واقعه بویی نبرد

جز به صفت صورت دیوار نیست

خوار شود در ره او همچو خاک

هرکه در این بادیه خونخوار نیست

ای دل اگر دم زنی از سر عشق

جای تو جز آتش و جز دار نیست

کعبهٔ جانان اگرت آرزوست

در گذر از خود ره بسیار نیست

گرچه حجاب تو برون از حد است

هیچ حجابیت چو پندار نیست

پردهٔ پندار بسوز و بدانک

در دو جهانت به ازین کار نیست

چند کنی از سر هستی خروش

نیست شو اندر طلب یار، نیست

از طمع خام درین واقعه

سوخته‌تر از دل عطار نیست

نوشته شده توسط حمید در 22:26 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر