جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۲

که تقوا بود بهترین زادها

بر آب است بنیاد بنیادها...

خرابی ست پایان آبادها...

نه غم های پر شور پاینده است...

نه لبخند شیرین دلشادها...

همه مال و مکنت که در دست ماست ...

غباری ست در معرض بادها...

حسان توشه برگیر تا فرصت است...

که تقوی بود بهترین زادها...

نوشته شده توسط صبور در 16:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۱

بد نیست تو هم با من اگر...

.. من در پي ردّ تو كجا و تو كجايي‌... 

دنبال تودستم نرسيده‌ست به جايي...‌ 

اي «بوده‌» كه مثل تو نبوده‌ست‌، نگو هست‌...

اي «رفته‌» كه در قلب مني گر چه نيايي‌ ...

اين عشق زميني‌ست كه آغاز صعود است‌...

پابند «هوس‌» نيستم اي عشق <<هوايي>>...‌

قدر تني از پيرهني فاصله داريم‌... 

واي از تو چه سخت است همين قدر جدايي‌...

اي قطب كشاننده‌ي پرجاذبه‌، ديگر... 

وقت است دل آهني‌ام را بربايي‌*...

گفتي و نديدي و شنيدي و نديدم‌ 

دشنام و جفايي و دعايي و وفايي...‌ 

يك عالمه راه آمده‌ام با تو و يك بار... 

بد نيست تو هم با من اگر راه بيايي... 

 

نوشته شده توسط صبور در 0:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۱

گاهی خیال می کنم اینجا نشسته ای...

طوفان‌تر از همیشه به سمتم وزیده‌ای...

مردی شکست خورده‌تر از من ندیده‌ای...

از من مخواه راحت از اینجا گذر کنم...

وقتی هزار پیله به دورم تنیده‌ای..

یادم نرفته است همان ابتدای کار...

گفتی چقدر دغدغه داری، تکیده‌ای...

ما سرنوشت مشترکی را قدم زدیم...

مثل من از بهشت، تو هم سیب چیده‌ای...

این شعر را به چشم تو تقدیم می‌کنم...

این دل‌سروده را که خودت آفریده‌ای...

دارم به روزگار خودم غبطه می‌خورم...

حالا که صاف و ساده مرا برگزیده‌ای...

گاهی خیال می‌کنم اینجا نشسته‌ای...

گاهی به روی زانوی من آرمیده‌ای...

حتما شگفت مانده‌ای از کارهای من...

دیوانه‌ای شبیه خودت را ندیده‌ای؟...

دیدم شبی به شکل کبوتر تو را به خواب...

تا آمدم به سمت تو دیدم پریده‌ای...

 

نوشته شده توسط صبور در 0:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۵

خورشید من بر آی که وقت دمیدن است

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است 
جان  را  هوای  از  قفس  تن  پریدن  است

از بیم  مرگ نیست  که  سرداده ام  فغان 
بانگ جرس زشوق به منزل  رسیدن است

دستم  نمی رسد  که دل  از سینه  برکنم 
باری   علاج   شکر   گریبان   دریدن   است

شامم سیه تر است ز  گیسوی سرکشت 
خورشید  من  برآی که وقت  دمیدن است

سوی    تو    این   خلاصه   گلزار    زندگی 
مرغ  نگه   در   آرزوی   پر   کشیدن  است

بگرفت   آب  و  رنگ     زفیض   حضور   تو 
هرگل دراین چمن که  سزاوار  دیدن است

با   اهل   درد  شرح  غم  خود    نمی کنم 
تقدیر    قصه    دل   من    ناشنیدن   است

آن  را  که لب به  دام  هوس  گشت آشنا 
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است

امام خامنه ای

 

نوشته شده توسط صبور در 20:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۵

مناجات ناشنوایان

 

مــــا خيــل بنـدگـانيـم مــــا را تــو مـي‌شنـــاسـي

هـــر چنــد بـي‌زبـانيــم، مــــا را تــو مي‌شنــاسي

ويـرانـــــه ايــم   و   در دل گنـجـــــي ز راز داريــم

بـا آنكــه بي‌نشــانيم، مــا را تـــو مي‌شنـــــاسي

بــا هـــر كســي نگــوئيم راز خمــوشي خــويـش

بيگـــانـه بـا كســانيم مـــــا را تــو مـي‌شنـــاسي

آئينــه‌ايم و هــــــر چنـــد لـب بستــه‌ايم از خلــق

بس رازهــــا كه دانيم ، مـــــا را تـــو مي‌شناسي

از قيــل و قـــال بستند، گــوش و زبــان مــــــــا را

فــارغ از ايــن و آنيـم مـــا را تــو مي‌شنــــــاسي

از ظــن خـويش هــر كس، از مـــا فسانه‌ها گفت

چــون نــاي بي‌زبـانيـم مـــا را تــو مي‌شنـــاسي

در مـــا صفـــاي طفلــي، نفســرد از هيـــاهـــــو

گلــــزار بي‌خــزانيــم مــــــا را تــو مي‌شنــاسي

آئينــه‌ســان بـرابـر گـــــــوئيـم هــر چـه گــوئيــم

يكـــرو و يك زبـانيــم مــــــــا را تــو مي‌شنـاسي

خـطّ نگـــه   نـويسـد  حـــــــــــال  درون  مــــا را

در چشــم خــود نهــانيم مـــا را تـو مي‌شناسي

لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم

هـم پيـر و هـم جوانيـم مـــــا را تـو مي‌شناسي

با دُرد و صـاف گيتي، گه سرخوش است گه غم

مـــا دُرد غــم كشـانيم مــــا را تــو مي‌شـناسي

از وادي خمـــوشي راهـــي بـه نيكــروزي است

مـــا  روزبــه ، از آنيـم مـــــا را تــو مي‌شنــاسي

كس راز غيـــر، از مـــا نشنيد بس «امينيـــــــم»

بهـــر كسـان امانيــم مـــــا را تــو مي‌شنــاسي

امام خامنه ای

نوشته شده توسط صبور در 20:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۵

دلبسته یاران خراسانی خویشم

سرخوش زسبـوی غم پنهــانی خویشم 
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم 
در بزم وصال تو نگـویـم زکم و بیـش 
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم 
لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی 
مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم 
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی 
عمری است پشیمان زپشیمانی خویشم 
از شوق شکرخند لبـش جان نسپـردم 
شرمنـده جانـان ز گران جانـی خویشم 
بشکسته ‌تر ازخویش ندیدم به همه عمر 
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم 
هر چند « امین » ، بستۀ دنیا نیـم اما 
دلـبـسـتـۀ یــاران خــراسـانـی خویشم

امام خامنه ای

نوشته شده توسط صبور در 20:43 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۵

بگوییم امام خامنه ای

غربی ها با سه کلید واژه آزادی، دموکراسی و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می کردند.شرقی ها دو کلید واژه ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام(ره) پنج کلید واژه قرآنی را در مقابل آن پنج کلید واژه قرار دادند. اصل امامت محوری مهمترین کلید واژه آن بود. سیستم امت- امامت حرف جهان شمول اسلامی بود که در عرصه سیاست احیا شد. ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه غربی پیدا شود که بگوید امام خمینی، نشد. همه گفتند: آیت الله خمینی. سال 59 یه یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم: استاد چرا رسانه های شما نمیگویند امام خمینی؟ خنده ای کرد وگفت: آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم. کیفش را باز کرد و یک کتاب در آورد.ترجمه ی آلمانی کتاب ولایت فقیه، امام بود. گفت آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم امام خمینی ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می شود چون کلمه ی امام قابل ترجمه نیست ولی وقتی بگوییم رهبر این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد.آنوقت ما ایشان رادر کنار استالین و موسولینی و هیتلرقرار می دهیم. کلمه رهبر به نفع ما و کلمه  امام به نفع آقای خمینی است.از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می گوییم آیت الله، اما امام یک بار معنوی دارد. از طرفی ایشان آن طور می شود امام امت اسلامی که مسلمانان دنیا را دورخودش جمع بکند. با این صراحت این را به من گفت.یک رسانه ی غربی یا شرقی را پیدا نمی کنید که گفته باشد امام خمینی. آن موقع ما امتحان کردیم رسانه های غربی آیا میپذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام امام خمینی؟ می خواستیم 60000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند. شهریور 58که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمیتوانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل 5 را مطرح کند که ولی فقیه نایب امام زمان(عج) و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم.بازرگان استعفا داد، امیر انتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم. امامت محوری، امت گرایی، عدالت گستری، و دو قطبی مستکبرین- مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود. امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی آمدند 5 روزبعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه اولین نماز جمعه ی بعداز رحلت امام خمینی راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند:

۱:ما نمیخواهیم بعد از رحلت امام به جانشینی ایشان امام بگوییم.

این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی 5 بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کردند،شما می گویی نمی خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین اش نمی گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را با شما دفن می کنم.

2: خبرگان مرجع تعیین کننده نیست.

یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام. وقتی ایشان جای امام گفتند رهبر، امت شد ملت. یعنی عملا سیستم ملت-رهبر انگلیسی ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام را کنار گذاشتیم. وقتی امت شد ملت عناصر امت یعنی خواهران و برادران قرآنی که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی شهروند و هم وطن. اما کلمه ی سوم یعنی عدالت؛ مقدس ترین کلمه ای که آقای هاشمی در دوران ریاست جمهوری خود ابداع و به نظام اسلامی تحمیل کردند، کلمه ی توسعه بود. فرق عدالت و توسعه این بود که عدالت را خدا و پیغمبر و معصومین تعریف می کنند اما توسعه را صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست های عالم. درعرصه ی بین المللی هم دوکلید واژه ی قرآنی مستکبرین و مستضعفین را ایشان اصلاح نموده وگفتند که مستکبرین فحش و توهین آمیز است و به جایش بگوییم قدرت های جهانی. خب وقتی می گفتی مستکبرین باید با آن مبارزه می کردی اما وقتی گفتی قدرتهای جهانی باید با آن تعامل کنی. مستضعفین را هم کردند قشر آسیب پذیر؛یعنی آدمهای بی عرضه ای که خودشان پذیرای آسیب اند. 5 کلید واژه ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود توسط ایشان تغییر کرد و شد همان چیزهایی که دشمن می خواست. تا موقعی که کلید واژه های قرآنی امام خمینی(ره) که راس آنها امام بودن ولی فقیه است احیا نشود، هر کاری که بکنیم وصله پینه کردن است. شما هر لعنی که به کار برید، اینقدر جگر دشمنان نمی سوزد که بگوییم امام خامنه ای . مشکلی که هست هم این است که همه می گویند دیگران بگویند تا ما هم بگوییم. اصولگراها می گویند صدا وسیما شروع کند. صدا و سیما می گوید که روحانیون باید شروع کنند. روحانیون می گویند مدیران ارشد نظام باید بگویند. مدیران ارشد می گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی گویند ما بگوییم و هزینه کنیم؟! وبعضی هم می گویند نگوییم چون قبلا کسی این کار را کرده و سابقه ی خوبی ندارد این کار درذهن مردم. خب، خوبها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آنها ثبت شود وآن سابقه پاک شود. آیت الله سید محمد باقر حکیم پا می شود می رود نجف از آنجا نامه می نویسد به حضرت ایت الله العظمی امام خامنه ای. یک هفته بعد شهیدش می کنند. آن بزرگ می فهمد که باید از آنجا پیغام دهد امام خامنه ای. سید حسن نصرالله می فهمد در سخت ترین شرایطی که دارد باید بگوید امام خامنه ای. ما اینجا نشسته ایم و نمی گوییم. اگر نعمت خدا را قدر ندانیم می فرماید: ان عذابی لشدید. روز قیامت هم آنجا ندا داده می شود که: وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصرون. هی حرف را انداختند از اینطرف و به آن طرف. پس بیاید ما خودمان پیش قدم شویم و امام خود را آنگونه که هست صدا بزنیم. امام خامنه ای

نوشته شده توسط صبور در 20:9 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۳۰

چقدر من بدم...

...

چقدرمن بَدَم...

که روی صندلی کهنه ی دلم...

به جای یک خدای بی نظیر...

خودم نشسته ام...

 

 

نوشته شده توسط صبور در 9:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۲

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم

هست کلید در گنج حکیم

پس 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

نوشته شده توسط صبور در 0:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۳/۰۴/۲۷

آمادگی برای مرگ چگونه است؟

از امیرالمومنین علی علیه السلام پرسیدند:

 آمادگی برای مرگ چگونه است؟

فرمود :

آنکه واجبات را به جای آوری

و از محرمات اجتناب ورزی

و خویشتن را به مکارم اخلاق و صفات ،

آراسته گردانی.

و با حصول این امور ، دیگر هراسی نیست

که آدمی با مرگ تلاقی کند

و یا آنکه مرگ بر او یورش آورد.


اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد
نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد
اگر به آب ریاضت برآوری غسلی
همه کدورت دل را صفا توانی کرد
ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی
نزول در حرم کبریا توانی کرد
ولیکن این صفت ره روان چالاکست
تو نازنین جهانی کجا توانی کرد
نه دست و پای اجل را فرو توانی بست
نه رنگ و بوی جهان را رها توانی کرد
تو رستم دل و جانی و سرور مردان
اگر به نفس لئیمت غزا توانی کرد
مگر که درد غم عشق سر زند در تو
به درد او غم دل را روا توانی کرد
اگر تو جنس همایی و جنس زاغ نه‌ای
ز جان تو میل به سوی هما توانی کرد

 

نوشته شده توسط صبور در 10:40 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۵

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر ربّه فیه تجلی و ظهر

غرق در نور شوم پا تا سر
تا زنم دم ز علی بار دگر
قلم وحی بگیرید به دست
بنویسید به قلبم حیدر
روز اوّل به علی دادم دل
منم و مهر علی تا آخر
گرچه نشناختمش یک لحظه
همه عمر است مرا پیش نظر
پیشتر زآنکه بگویم مدحش
هم قلم داد ندا هم دفتر:
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
آفتابی که فروغش همه جاست
شهریاری که رفیق فقراست
ناشناسی که بوَد یار همه
دردمندی که به هر درد دواست
ما چه قابل که فدایش گردیم
آن که گردید فدایش زهراست
جان عالم نه ، بگو جان رسول
شاه عالم نه ، بگو عبد خداست
وه چه عبدی که خدایی دارد
از سوی حق به قضا و به قدر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
شهریار دو سرا کیست؟- علی
هم‌نشین فقرا کیست؟- علی
آنکه یک عمر برای اسلام
جان خود کرد فدا کیست علی
آنکه با دست یداللهیِ او
شد سر عمرو جدا کیست علی
بر سر دوش نبی در کعبه
آنکه بگذاشته پا کیست علی
اوست در ذات الهی ممسوس
اوست انسان ز انسان برتر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
--
روز بر قلب سپاهی زده چاک
شب نهد چهره به سجاده ی خاک
روز خون می‌چکد از شمشیرش
شب کند اشک یتیمی را پاک
روز بگرفته سر عمرو به دست
شبش از خوف خدا بیم هلاک
می‌زند دور سرش بال زنان
مرغ شب نغمه ی روحی بفداک
آفرینش همه خوانند این بیت
جن و انس و ملک و شمس و قمر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--
این همه مهر و وفا یعنی چه؟
صبر در سیل جفا یعنی چه؟
فرق بشکافته بر قاتل خویش
دادنِ سهم غذا یعنی چه؟
آن حکومت به سماوات و زمین
این تواضع به گدا یعنی چه؟
تیغ دادن به عدو در پیکار
از ره لطف و عطا یعنی چه؟
بنگارید به هر ریگ روان
بنویسید به هر برگ شجر
ها علیٌ بشرٌ کیف بشر
ربّه فیه تجلّا و ظهر
--

http://www.mahmel.ir

نوشته شده توسط صبور در 18:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۷

دوست


جان   به  فدای   خم  ابروی    دوست

بود و   نبودم   همه   از   بود   اوست

عشق  که  در  نقطه ی  پرگار اوست

کمتر   از آنم   که  کنم وصف  دوست

آنکه  به یک  مو  همه را  نقش بست

روز و شب  از  طره ی  او  گفتگوست

قطره ی اشگی که ز چشمش چکید

مستی   عالم  همه  از آن  سبوست

چون   که  مرا   نیست    ز خود  آبرو

چشم  تر    دوست     مرا    آبروست

چهره  چو   در  جام  نهان  کرده  وی

بوسه  از آن  می  به  لبم   آرزوست

در عجبم  او  به   تماشای   کیست ؟

آینه    را    آینه     در    جستجوست

جلیل چرخی(پائیز)


نوشته شده توسط صبور در 19:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶

وجودی دارم از مهرت گدازان

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که می گوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست

نوشته شده توسط صبور در 22:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸

ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام مبارک باد

اي حضرت معشوق اي ليلاترينم

من از همه پروانه ها شیدا ترینم

سنگ ملامت خورده ی عشق تو هستم

يعني ميان عاشقان رسوا ترينم

تو آيه هاي مصحف پيغمبراني

بهر تلاوت كردنت شيواترينم

اي كيسه بر دوش سحرهاي محله

مرد كريم سامرا ؛ آقاترينم

ما ريزه خوار دولت عشق توهستيم

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم


نوشته شده توسط صبور در 20:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸

بازار عشق

آتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مسئله عشق نیست در خور شرح و بیان

به که به یک سو نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آنکس که یافت

در دل شبهای تار ذوق مناجات را

هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد

پی نبرد هر کسی رمز و اشارات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی میکنند سیر سماوات را

دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر مقامات را

غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست

صرف خرابات کن جمله اوقات را

وحدت کرمانشاهی

نوشته شده توسط صبور در 15:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸

که ناکامی ست در عالم به کام دل رسیدنها

به جان آمد دلم از کثرت باطل شنیدن ها

گشودم چشم تا حق را ببینم حق دیدن ها

حدیث غیر حق با من مگو کز شوق روی حق

ندارم حال باطل گفتن و باطل شنیدن ها

شکست از سنگ دوران پر و بال ظاهرم لیکن

چو عنقا دارم از باطن به قاف دل پریدن ها

ندیدم در میان انس چون همدرد و همجنسی

از آن با خود گرفتم انس در عزلت گزیدن ها

از آن یوسف شناسم بر سر بازار نیکویان

که عمری کسب کردم پیشه یوسف خریدن ها

ملولم از تماشا در تماشاخانه عالم

که دارم عیشها در کنج خلوت آرمیدن ها

چنان خواهم که در عالم نخواهم آنچه میخواهم

که ناکامیست در عالم به کام دل رسیدنها

فواد کرمانی

نوشته شده توسط صبور در 15:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸

که ناکامی ست در عالم به کام دل رسیدنها

به جان آمد دلم از کثرت باطل شنیدن ها

گشودم چشم تا حق را ببینم حق دیدن ها

حدیث غیر حق با من مگو کز شوق روی حق

ندارم حال باطل گفتن و باطل شنیدن ها

شکست از سنگ دوران پر و بال ظاهرم لیکن

چو عنقا دارم از باطن به قاف دل پریدن ها

ندیدم در میان انس چون همدرد و همجنسی

از آن با خود گرفتم انس در عزلت گزیدن ها

از آن یوسف شناسم بر سر بازار نیکویان

که عمری کسب کردم پیشه یوسف خریدن ها

ملولم از تماشا در تماشاخانه عالم

که دارم عیشها در کنج خلوت آرمیدن ها

چنان خواهم که در عالم نخواهم آنچه میخواهم

که ناکامیست در عالم به کام دل رسیدنها

فواد کرمانی

نوشته شده توسط صبور در 15:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۸

آزادی

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک‌ بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه‌ی اُنس

پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم

به وفای تو کزآن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم



نوشته شده توسط صبور در 15:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

گفته بودند که از دل برود یار ,  چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی , لیک

 دلم از مهر تو آکنده هنوز

 دفتر عمر مرا , دست ایام ورقها زده است

 زیر بار غم عشق

  قامتم خم شد و پشتم بشکست

 در خیالم اما

 همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

 در قمار غم عشق

 دل من بردی و با دست تهی

 منم آن عاشق بازنده هنوز

 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

 زیر خاکستر جسمم باقیست

 آتشی سرکش و سوزنده هنوز

نوشته شده توسط صبور در 19:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸

ولادت پیامبر اعظم صلی الله و علیه و آله و امام صادق علیه السلام مبارک باد


جانم غزال تیر نگاه نجیب توست
بی تو چگونه کشته ی تیر اجل شوم
در لحظه ی خطیر حماسه مرا بخوان
ورنه به مکر زهد و ریا معتزل شوم
قالوا بلای ما به تو تنها الست نیست
روزی هزار بار چو روز ازل شوم
گفتند بی بها که بهشتی نمی شوم
من هم دعا کنید که اهل عمل شوم
حالا که مست باده ی ناب پیمبرم
 باید موحدانه کنم وصف دلبرم
ای اشهدت گواه خدا،لاشریک له
چون تو ترانه ی دل ما لا شریک له
تو آمدی و بندگی آغاز شد چه خوب
با تو شروع شد همه جا لا شریک له
عالم خبر ز خلقت یکدانه ی تو شد
تا بشنود ندای تو را لاشریک له
ابلیس از فریب شما ناامید ماند
وقتی که گفت ارض و سما لاشریک له
کسرا ز اقتدار قدومت فرو نشست
وز چارده ستون ولا، لا شریک له
بت ها صدای پای تو را تا شناختند
عابد شدند پیش تو با لا شریک له
ای بت شکن به قصر دل ما سری بزن
کسرا بریز و خیمه ی پیغمبری بزن
ای برگزیده در دو سرا مصطفی تویی
 قبل از قدیم هم شجر مرتضی تویی
ای پرتو ائمة الاطیاب ،نور تو
روح مطهر همه ی اولیا تویی
عالم به خاطر تو فقط آفریده شد
تاج سر اباالحسن مجتبی تویی
نور نبوت تو امامت به بار داد
یعنی که علت و سبب هل اتا تویی
تبریک هر رسول الوالعزم با تو گفت:
بعد سلام: سید ما انبیاء تویی
بر شان تو خلیل خدا غبطه می خورد
در ملک حق یگانه حبیب خدا تویی
ای قسط و عدل، موهبت دین حضرتت
سرمایه ی محبت آل عبا تویی
هرگز بلند مرتبه تر از تو کس نشد
السابقون تر از همه ی ازکیا تویی
امر تو شد مطاع جمیع فرشتگان 
دارنده ی شرافت ارض و سما تویی
وقتی برای کرب و بلا گریه می کنی
انگار از ازل به غم کربلا تویی
ما را ظهور تو ز جهالت نجات داد
 آری صدای گرم تو ما را حیات داد
ای شیوه ی خدایی تو فوق کارها
وی سیره ی الهی تو تا دیارها
چون تو کسی حدیث ولایت نخوانده است
 حرف تو بهترین سخن روزگارها
هرگز حجاب مانع تو با خدا نبود
موسی کجا،تکلم لیل و نهارها
عالم حیات یافت ز تو چشمه ی بقا
وز اشک تست گریه ی شب زنده دارها
میلاد تو که پرده ی ظلمت کنار زد
شد کعبه پرده دار شما پرده دارها
پاکیزه تر ز گوهر نابت نیامده
ای معتبر ز تو همه ی اعتبارها
پاییز از تبری تو خشک می شود
سبز از تولی تو شود نوبهارها
بنت الوهب که واسطه ی اهل بیت توست
جان داد از صلابتتان شهریارها
دنیا شبانه روز مدار اذان تست
نام تو پنج نوبه رسد از منارها
احکام دین معطل اگر ماند بعد تو
از بس رسید آل تو را ناگوارها
در هر بلا به راه ولا امتحان شدی
لعنت به قاتل تو و هیزم بیارها
باید بساط نافله ای دست و پا کنیم
 باید امیر قافله ای را صدا کنیم
ای سینه ی تو حافظ گنجینه ی علی
تنها تویی مباشر دیرینه ی علی
قرآن فقط به سینه ی تو می کند نزول
گنج ولایت است فقط سینه ی علی
تو با نمک تری اگر از یوسف نبی
روی جمال تست به آیینه ی علی
کوثر عطیه ایست به خلق عظیم تو
بلکه هدیه ای به طمانینه ی علی
معراج تست لیلة الاسرای فاطمه
وان شب نشینی است به دوشینه ی علی
شایسته ی حکومت ناب محمدیست
آل علی و دولت و کابینه ی علی
روز ظهور مهدی موعود نسل تو
یوم الحسین باشد و ادینه ی علی
می میزنم ز باده ی دلبر شبانه روز
دم می زنم ز احمد و حیدر شبانه روز


***محمود ژولیده***

نوشته شده توسط صبور در 23:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۴

درد عشق

                              درديست درد عشق که هيچش طبيب نيست

گر دردمند عشق بنالد غريب نيست

دانند عاقلان که مجانين عشق را

پرواي قول ناصح و پند اديب نيست

هر کو شراب عشق نخوردي ست و درد درد

آنست کز حيات جهانش نصيب نيست

در مشک و عود و عنبر و امثال طيبات

خوشتر ز بوي دوست دگر هيچ طيب نيست

صيد از کمند اگر بجهد بوالعجب بود

ور نه چو در کمند بميرد عجيب نيست 

گر دوست واقفست که بر من چه مي‌رود

باک از جفاي دشمن و جور رقيب نيست 

بگريست چشم دشمن من بر حديث من

فضل از غريب هست و وفا در قريب نيست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز

کو را خبر ز مشغله عندليب نيست

سعدي ز دست دوست شکايت کجا بري

هم صبر بر حبيب که صبر از حبيب نيست 

نوشته شده توسط صبور در 18:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۱

مستان سلامت می کنند


رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر

وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو  آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا  وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

حیران کن و بی‌رنج کن  ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

شهری ز تو زیر و زبر  هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه رو را بگو  وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو  وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند

وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

آن جان بی‌چون را بگو  وان دام مجنون را بگو

وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو  وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن بحر مینا را بگو  وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه سوزم را بگو  وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن عید قربان را بگو  وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای شه حسام الدین ما  ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

نوشته شده توسط صبور در 18:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۱

علم عاشقی

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل نه حال 

گر کسی گوید که از عمرت همین

هفت روزی مانده و آن گردد یقین 

تو در این یک هفته مشغول کدام

علم خواهی گشت ای مرد تمام ؟ 

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم ؟

هندسه یا رمل یا اعداد شوم ؟ 

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی 

لوح دل از فضله ی شیطان بشوی

ای مدرس درس عشقی هم بگوی 

سینه خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی ها پاک کن

نوشته شده توسط صبور در 17:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۲۰

سفر عشق

خرم آن دم که درآید چو تویی از در ما

افکند سایه ی لطفی زکرم بر سر ما

سفر عشق به پیش است و بلا از دنبال

وندر این ره نبود جز تو کسی یاور ما

با سلام خدمت دوستای گلم:

توفیق رفیق شد که نایب الزیاره شما باشم و به زیارت امام رضا علیه السلام در مشهد مقدس برم

سپس گریزی بزنم به ری جهت زیارت شاه عبدالعظیم الحسنی و مرقد امام و

آنگاه قم و حضرت معصومه سلام الله علیها و جمکران و اینک در اصفهان (شاهین شهرم)

و نمیدونم فردا به کجا خواهم رفت 

شاید کرمان یا بندرعباس یا شیراز یا ...

شما چی فکر می کنید؟

نوشته شده توسط صبور در 0:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۸

عزیزان جهانند خریدارانش

آه از آن یار که نبود خبر از یارانش
داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش

یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار
یار باید که بود آگهی از یارانش

زورمندی که گرفتار نشد در همه عمر
چه خبر باشد از احوال گرفتارانش

خفته در خوابگه اطلس دیبا با دوست
نبود آگهی از دیدهٔ بیدارانش

از طبیبی نتوان جست دوای دل ریش
که نباشد خبر از علت بیمارانش

می پرستی که بود بیخبر از جام الست
چه تفاوت کند از طعنهٔ همیارانش

تیر باران بلا را من مسکین سپرم
وانکه شد غرقه نباشد خبر از بارانش

ما دگر نام خریداری یوسف نبریم
که عزیزان جهانند خریدارانش

تا شد از نرگس میگون تو خواجو سرمست
خوابگه نیست برون از در خمارانش

نوشته شده توسط صبور در 18:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۸

مرغ شبگیر

پندم به چه عقل می دهد پیر
 
بندم بچه جرم می نهد میر
 
کز حلقهٔ زلف او دلم را
 
کس باز نیاورد بزنجیر
 
تدبیر چه سود از آنکه نتوان
 
آزاد شدن ز بند تقدیر
 
ما بی رخ او و نالهٔ زار
 
او با می لعل و نغمهٔ زیر
 
در دیده کشم بجای مژگان
 
گر زآنکه ز شست او بود تیر
 
بسیار ورق که درخیالش
 
کردیم بخون دیده تحریر
 
از دست برون شدم چه درمان
 
وز پای درآمدم چه تدبیر
 
هر خواب که دوش دیده بودم
 
جز چشم تواش نبود تعبیر
 
تا وقت سحرنگر که خواجو
 
نالد همه شب چو مرغ شبگیر

نوشته شده توسط صبور در 18:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۷

کجایید عاشقان

آقا اجازه , دل زده ام از تمام شهر
 بی تو دلم گرفته از این ازدحام شهر
 آقا اجازه ، دست خودم نیست خسته ام
 در درس عشق , من صف آ خر نشسته ام
 در این کلاس ، عاطفه معنا نمی دهد
 اینجا کسی برای  تو  برپا نمی دهد
 یعنی نمی شود که ببینم سحر رسید ؟
 درس غریب غیبت کبری به سر رسید
 آقا اجازه ، بغض گرفته گلویمان
 آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان
 استاد عشق ! صاحب عالم ! گل بهشت !
 باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت
 یک روز میرسد که بگویند ز آسمان
 آن مرد آمده است ، کجائید عاشقان ؟
 آن مرد آمده است که باران عطا کند
 تا این کویر غم زده را کربلا کند
 آقا اجازه ، مادر پهلو شکسته ات
 آیا شود که گوشه چشمی به ما کند ؟

نوشته شده توسط صبور در 21:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶

ناز جانان

چه خوش نازیست ناز خوبرویان!

ز دیده رانده را  در دیده جویان

به چشمی قهر بی‌اندازه کردن

به دیگر چشم لطفی تازه ‌کردن

به چشمی خیرگی کردن که برخیز

به دیگر چشم دل‌دادن که مگریز

به صد جان ارزد آن نازی که جانان

نخواهم گوید و خواهد به صد جان

نوشته شده توسط صبور در 22:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶

دیوانه ترم خواهی

دیوانه شدم ای عشق دیوانه ترم خواهی؟

مستانه شدم ای عشق مستاته ترم خواهی؟

در گرمی نور تو  بر شمع حضور تو

پروانه شدم ای عشق پروانه ترم خواهی؟

در خلوت جان من  گنجی ست خیال تو

ویرانه شدم ای عشق  ویرانه ترم خواهی؟

در بزم صمد گویان در چشم صنم جویان

بتخانه شدم ای عشق بتخانه ترم خواهی؟

آواره و بیچاره در خویش سفر دارم

بیخانه شدم ای عشق بیخانه ترم خواهی؟

در حلقه محبوبان در دایره یاران

افسانه شدم ای عشق افسانه ترم خواهی

از بیش و کم مبهم  از خیر و شر عالم

بیگانه شدم ای عشق بیگانه ترم خواهی؟

حیدری وجودی

نوشته شده توسط صبور در 22:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶

حرف عشق

هرچه گویی اولی دارد بغیر از حرف عشق

کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را

 

کارم اندر عشق مشکل می شود

خان و مانم بر سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم زعشق

عشق پیش از من به منزل می شوم


گر عشق نبودی سخن عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی

رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی ؟


نوشته شده توسط صبور در 19:34 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر