X
تبلیغات
عشق ، شعر و شعور

چهارشنبه 1393/02/03

آتشی زد به دلم یار جدا باده جدا

گرمی باده جدا , گرمی رخسار جدا

آتشی زد به دلم , یار جدا , باده جدا

همه شب تا به سحر , بی رخ او می سوزند

شمع پر نور جدا , دل پر نار جدا

در کمینگاه نشانده ست به صید دل من

چشم خمار جدا , طره ی طرار جدا

دوش از دوری آن گل به چمن نالیدیم

من جدا , مرغ جدا , ابر جدا , تار جدا

از سر (داوری)  امشب همه هوشیاری برد

چشم دلدار جدا , باده ی خمار جدا

نوشته شده توسط حمید در 18:59 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/01

در ره عشق تو را با من و با خویش چکار

ز پس پرده ی دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم
حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار
گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب
گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار
گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا
چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار
گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود
گفت اندر حرم شاه که را باشد بار
گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم
گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار
گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت
بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار
در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم
هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار
گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم
در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار
حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی
خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

نوشته شده توسط حمید در 22:5 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/01

خسته ام از این کویر

خسته‌ام از این کویر ، این کویر کور و پیر 
این هبوط بی‌دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی‌هدف ، بادهای بی‌طرف 
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره‌ی شگفت ، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی‌نظیر!

آیه آیه‌ات صریح ، سوره سوره‌ات فصیح!
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی‌امان 
مثل لحظه‌های وحی ، اجتناب‌ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن 
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور ، تا مرا صدا زدی 
دیدمت ولی چه دور!  دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف ، پشت میله‌ها رها 
این منم در این طرف ، پشت میله‌ها اسیر 

دست خسته‌ی مرا ، مثل کودکی بگیر 
با خودت مرا ببر ، خسته‌ام از این کویر!

قیصر امین پور
نوشته شده توسط حمید در 21:36 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/02/01

در سکوتم غوغاست

*کم‌کم دل مرا غم و اندیشه می‌خورد .....                                  "صائب"

*مدت مدیدی است مطالعه میکنم ... و لذت میبرم از همسویی برخی فکر و اندیشه ها ... اما دلم میخواست میتوانستم تعمیمی به گستردگی اطرافم بدهم ... وقتی تفکری در جمع آدمهای اطرافت در اقلیت باشه نمیتونی راحت بروز بدی ... اگر درمورد تفکراتت حرف بزنی و بقیه درک درستی از اون نداشته باشن متهم میشی به خیلی چیزها ... مثل برو بابا دلت خوشه .. بیکاری که این حرفا رو میزنی ... زندگیت راحته .... درد نداری ... مشکلات ما رو نداری ... جای من نیستی .... و هزار تا دلیل مسخره ی دیگه .. انگار که تو آدم نیستی .. موجودی فضایی با ذهن و دل و روحی ناشناخته و زندگی غرق نعمت و خوشی و راحتی و بدون ذره ای مشکل !!!! کم کم خسته میشی از بروز دادن یا گفتن ... با اینکه خودت حس میکنی نیاز داری بحثی رو به چالش بکشونی تا در همین گفتگو ها به دریچه هایی روشن از اون دیدگاه برسی و شاید در همین گفت و شنود های خودمانی و ساده برداشتهایی عمیق از نظرگاه دیگران نیز شامل حال تو شود و لذت ببری از همنشینی و دور همنشینی با اطرافیانت ... اما افسوس که ............. پرشده ایم از نفرت ها و کدورت هایی که سرریز میشود از روح کوچکی که برای خودمان ساختیم و همین که به یک نفر میرسیم شروع میکنیم از همان ها حرف زدن و برای آرامش لحظه ای خودمان چه آسمان و ریسمانی که به هم نمیبافیم در مورد آدمیان اطرافمان ... که اگر همانجا بود با همان ریسمان خفه اش میکردیم ! حیف از این عمر گرانمایه که ..........  حیف از دمی که خداوند از روح خویش در ما دمید و ما چنین محصور و محبوسش کرده ایم در کالبد فکر و ذهن محدودمان .... کاش کمی با لحن و نرمیِ جایی که به آن تعلق داشت با او حرف میزدیم و مدارا میکردیم ....  چه بسا گاهی دردهایی که میکشیم از دل ، ناله هایی ست که همین روحِ از مراد  جدا مانده  ، از تنگی و حصار ما ،  فریاد میکشد ...

با باد ، دلم گفت که بادا بادا

با یار بگو و هر چه بادا بادا

کآن کس که مرا ز صحبتت کرد جدا

شب با غم و رنج روز بادا بادا ...

                                                                           "سلمان ساوجی"

*مردمان جهان از خُرد تا بزرگ ، تارهای سست ، از آرزوهای گران بر گرد خويش می تنند ، و خود ، عنكبوت وار ميان آنها جای می گيرند . ناگهان ضربتی جادويی ، اين تارهای سست را از هم می گسلد ، آنگاه همه فغان بر می آورند كه كاخی آراسته به دست ستم ويران شده است ..!!

                                                                                                 "گوته"

صرف نظر از اینکه مطالب بالا  بعضا نیاز به توجیه و تاویل و تفسیر داره مثل

 (حیف از دمی که خداوند از روح خویش در ما دمید ... )

که در قرآن با بیاناتی نظیر یالیتنی کنت ترابا 40 نباء ؛ یالیتنی قدمت لحیاتی 24 فجر و ... 

اومده که تلویحا کافرین  و ... میگند ای کاش من خاک بودم و ای کاش برای این زندگی ام 

چیزی پیش فرستاده بودم و ... که گویا نه مؤید این سخنه که 

حیف از دمی که خداوند از روح خویش در ما دمیده ... 

 بلکه حیف و افسوس بر ما که دم الهی هم در ما کارگر نشده و 

بنا بر فرمایش الهی در سوره یاسین آیه 30 يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ ای افسوس بر این بندگان 

                                        لیکن به قول شاعر یارا سخن از زبان ما می گویی

به اندازه کافی مطالب بالا که برداشتی از وبلاگ یک دوست است گویا بود

پس کوتاه می کنم سخنم را و با هم غزلی از حضرت امام قدس سره رو زمزمه می کنیم

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب
عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب
از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب
هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب
این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب
ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب
دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

امام خمینی

نوشته شده توسط حمید در 19:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1393/01/30

من ازین خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم

همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

به ره تو بس که نالم   ز غم تو بس که مویم

شده ام ز ناله نالی  شده ام ز مویه مویی

همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی

من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی

چه شود که کام جوید ز لب تو کام جویی

شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت

من خشک لب هم آخر  ز تو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

سر خم می سلامت  شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه  بنشین کنار جویی

نه به باغ ره دهندم  که گلی بکام بویم

نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویی

ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم نخواند

رخ شیخ و سجده گاهی   سر ما و خاک کویی

بنموده تیر روزم  ستم سیاه چشمی

بنموده مو سپیدم صنم سپیده رویی

نظری به سوی رضوان  من دردمند مسکین

که بجز درت امیدش نبود به هیچ سویی

نوشته شده توسط حمید در 23:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/01/29

ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز زن مبارک باد

ای دل نگران که چشم هایت بر در...

شرمنده که امروز به یادت کمتر...

جز رنج چه بود سهمت از این همه عشق

مظلوم ترین عاشق دنیا ! مادر! 

از : میلاد عرفان پور

نوشته شده توسط حمید در 15:3 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1393/01/29

تو چه کردی؟

سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟

افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟ 

من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل

روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟

هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی

من قاصد ِ خود بودم و دیدم تو چه کردی

مغرور ، ولی دست به دامان ِ رقیبان

رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟

«تنهایی و رسوایی » ، « بی مهری و آزار »

ای عشق ، ببین من چه کشیدم تو چه کردی !

از : فاضل نظری

نوشته شده توسط حمید در 14:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/01/27

این عشق کجا بود

                    

                        مــــــن بودم و دل بود و کناری و فراغی

          این عشـق کجا بود که ناگه به میان جست



نوشته شده توسط حمید در 21:35 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1393/01/27

دست دلم را بگیرید

فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل

ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل

دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم

داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل

فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش

باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل

از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش

از شیشه های شکسته  پر شد پریخانه ی دل

جمعی حقیقت ندیده افسانه  گفتند و خفتند

چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل

دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن

بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل

مستان یکدست  لبیک، تا باده ای هست  لبیک

دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل

علی رضا قزوه

نوشته شده توسط حمید در 18:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1393/01/18

رد شدن و عبور کردن از جلوی نمازگذار

امام حسين (ع) در مسجد مدينه نماز مي خواند و مردم از پيش روي او رفت و آمد ميكردند،
 (چون برخي پس از رسول خدا (ص) اين مسئله را مطرح كردند كه عبور از جلوي نمازگذار 
حرام است و باعث باطل شدن نماز مي گردد و اجازه دادند كه نمازگذار با دست يا با عصا مانع 
عبور مردم شوند، در حالي كه در سنّت رسول خدا (ص) چنين دستوري وجود ندارد).
وقتي نماز امام تمام شد به او اعتراض كردند چرا مانع عبور مردم نشدي؟

قال الامام الحسين عليه السلام: وَيْحَكَ إنَّ الله عَزَّ وَجَلَّ أَقْرَبُ إِليَّ مِنْ أَنْ يَخْطُرَ فيما بَيْني وَ بَيْنَهُ أَحَدٌ.

امام حسين (ع) فرمودند:
 «واي برتو همانا خداوند عزيز و بزرگ نزديكـتر از آن است كه كسي بين من و او قرار گيرد».

نوشته شده توسط حمید در 13:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1393/01/03

آه من العشق و حالاته

پادشهی رفت به عزم شکار 

با حرم و خیل به دریا کنار

خیمه شه را لب رودی زدند

جشن گرفتند و سرودی زدند

بود در آن رود یکی گرد آب

کز سخطش داشت نهنگ اجتناب

ماهی از آن ورطه گذشتی چو برق

تا نشود در دل آن ورطه غرق

بسکه از آن لجه به خود داشت بیم

از طرف او نوزیدی نسیم

قوی بدان سوی نمی کرد روی

تا نرود در گلوی او فروی

شه چو کمی خیره در آن لجه گشت

طرفه خیالی به دماغش گذشت

پادشهان را همه این است حال

سهل شمارند امور محال

با سر و جان همه بازی کنند

تا همه جا دست درازی کنند

جام طلایی به کف شاه بود

پرت به گرداب کذایی نمود

گفت که هر لشکری شاه دوست

آورد این جام به کف آن اوست



ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید در 16:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/12/23

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

نوشته شده توسط حمید در 22:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/12/09

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ،تو ای هم پای شب های غزل خوانی

خداحافظ،به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم؟!

خداحافظ،بدون من یقین دارم که می مانی!!!


نوشته شده توسط حمید در 20:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/12/07

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم

آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟؟؟

آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن تو خوارم کرده ای

همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم

کهنه کالایت بخوانم ، بی خریدارت کنم

بعد از این لاف و صفا و مهر با مردم مزن

خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم

ای سبکسر، دوست می داری سبکسر تر ز خویش

با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گویم که هستی وین زبان بازی ز چیست

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

نوشته شده توسط حمید در 22:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/12/07

دور از تو جان خواهم سپرد

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی

چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا 

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب 

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی 

من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت 

همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی

بشکند پیمانه ی صبرم ولی در چشم خلق 

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

نوشته شده توسط حمید در 22:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/12/07

چند با فکر پریشان

چند گوش دل فرا دادن که این آوای اوست

یا نفس در سینه کشتن ، کاین صدای پای اوست

چند با فکر پریشان ، خویشتن دادن فریب

کآنچه آید در نظر ، تصویری از سیمای اوست

چند با می گرم بگرفتن که با آشفتگی

چون ز حد بگذشت مستی ، گویم این رویای اوست

چند این فکر عبث باید تسلی بخش دل

کان سخنهای پریشان همدم شبهای اوست

چند بایستی که در بازار ناکامی نهاد

گوهر دل در کفش ، کاین آخرین سودای اوست

چند باید خویشتن داری در این لذت که باز

یادگار عشق من در سینه شیدای اوست

چند با شوریده بختی در دل میخانه ها

گویم این دنیای مستان ، بهترین دنیای اوست

نوشته شده توسط حمید در 21:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/12/02

حالم چو دلیری ست ...

 

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 حسین جنتی

نوشته شده توسط حمید در 15:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/11/27

دوست


جان   به  فدای   خم  ابروی    دوست

بود و   نبودم   همه   از   بود   اوست

عشق  که  در  نقطه ی  پرگار اوست

کمتر   از آنم   که  کنم وصف  دوست

آنکه  به یک  مو  همه را  نقش بست

روز و شب  از  طره ی  او  گفتگوست

قطره ی اشگی که ز چشمش چکید

مستی   عالم  همه  از آن  سبوست

چون   که  مرا   نیست    ز خود  آبرو

چشم  تر    دوست     مرا    آبروست

چهره  چو   در  جام  نهان  کرده  وی

بوسه  از آن  می  به  لبم   آرزوست

در عجبم  او  به   تماشای   کیست ؟

آینه    را    آینه     در    جستجوست

جلیل چرخی(پائیز)


نوشته شده توسط حمید در 19:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/11/26

وجودی دارم از مهرت گدازان

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که می گوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست

نوشته شده توسط حمید در 22:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام مبارک باد

اي حضرت معشوق اي ليلاترينم

من از همه پروانه ها شیدا ترینم

سنگ ملامت خورده ی عشق تو هستم

يعني ميان عاشقان رسوا ترينم

تو آيه هاي مصحف پيغمبراني

بهر تلاوت كردنت شيواترينم

اي كيسه بر دوش سحرهاي محله

مرد كريم سامرا ؛ آقاترينم

ما ريزه خوار دولت عشق توهستيم

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم


نوشته شده توسط حمید در 20:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

بازار عشق

آتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مسئله عشق نیست در خور شرح و بیان

به که به یک سو نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آنکس که یافت

در دل شبهای تار ذوق مناجات را

هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد

پی نبرد هر کسی رمز و اشارات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی میکنند سیر سماوات را

دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر مقامات را

غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست

صرف خرابات کن جمله اوقات را

وحدت کرمانشاهی

نوشته شده توسط حمید در 15:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

که ناکامی ست در عالم به کام دل رسیدنها

به جان آمد دلم از کثرت باطل شنیدن ها

گشودم چشم تا حق را ببینم حق دیدن ها

حدیث غیر حق با من مگو کز شوق روی حق

ندارم حال باطل گفتن و باطل شنیدن ها

شکست از سنگ دوران پر و بال ظاهرم لیکن

چو عنقا دارم از باطن به قاف دل پریدن ها

ندیدم در میان انس چون همدرد و همجنسی

از آن با خود گرفتم انس در عزلت گزیدن ها

از آن یوسف شناسم بر سر بازار نیکویان

که عمری کسب کردم پیشه یوسف خریدن ها

ملولم از تماشا در تماشاخانه عالم

که دارم عیشها در کنج خلوت آرمیدن ها

چنان خواهم که در عالم نخواهم آنچه میخواهم

که ناکامیست در عالم به کام دل رسیدنها

فواد کرمانی

نوشته شده توسط حمید در 15:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

آزادی

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک‌ بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه‌ی اُنس

پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم

به وفای تو کزآن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم



نوشته شده توسط حمید در 15:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/11/02

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

گفته بودند که از دل برود یار ,  چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی , لیک

 دلم از مهر تو آکنده هنوز

 دفتر عمر مرا , دست ایام ورقها زده است

 زیر بار غم عشق

  قامتم خم شد و پشتم بشکست

 در خیالم اما

 همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

 در قمار غم عشق

 دل من بردی و با دست تهی

 منم آن عاشق بازنده هنوز

 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

 زیر خاکستر جسمم باقیست

 آتشی سرکش و سوزنده هنوز

نوشته شده توسط حمید در 19:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/28

ولادت پیامبر اعظم صلی الله و علیه و آله و امام صادق علیه السلام مبارک باد


جانم غزال تیر نگاه نجیب توست
بی تو چگونه کشته ی تیر اجل شوم
در لحظه ی خطیر حماسه مرا بخوان
ورنه به مکر زهد و ریا معتزل شوم
قالوا بلای ما به تو تنها الست نیست
روزی هزار بار چو روز ازل شوم
گفتند بی بها که بهشتی نمی شوم
من هم دعا کنید که اهل عمل شوم
حالا که مست باده ی ناب پیمبرم
 باید موحدانه کنم وصف دلبرم
ای اشهدت گواه خدا،لاشریک له
چون تو ترانه ی دل ما لا شریک له
تو آمدی و بندگی آغاز شد چه خوب
با تو شروع شد همه جا لا شریک له
عالم خبر ز خلقت یکدانه ی تو شد
تا بشنود ندای تو را لاشریک له
ابلیس از فریب شما ناامید ماند
وقتی که گفت ارض و سما لاشریک له
کسرا ز اقتدار قدومت فرو نشست
وز چارده ستون ولا، لا شریک له
بت ها صدای پای تو را تا شناختند
عابد شدند پیش تو با لا شریک له
ای بت شکن به قصر دل ما سری بزن
کسرا بریز و خیمه ی پیغمبری بزن
ای برگزیده در دو سرا مصطفی تویی
 قبل از قدیم هم شجر مرتضی تویی
ای پرتو ائمة الاطیاب ،نور تو
روح مطهر همه ی اولیا تویی
عالم به خاطر تو فقط آفریده شد
تاج سر اباالحسن مجتبی تویی
نور نبوت تو امامت به بار داد
یعنی که علت و سبب هل اتا تویی
تبریک هر رسول الوالعزم با تو گفت:
بعد سلام: سید ما انبیاء تویی
بر شان تو خلیل خدا غبطه می خورد
در ملک حق یگانه حبیب خدا تویی
ای قسط و عدل، موهبت دین حضرتت
سرمایه ی محبت آل عبا تویی
هرگز بلند مرتبه تر از تو کس نشد
السابقون تر از همه ی ازکیا تویی
امر تو شد مطاع جمیع فرشتگان 
دارنده ی شرافت ارض و سما تویی
وقتی برای کرب و بلا گریه می کنی
انگار از ازل به غم کربلا تویی
ما را ظهور تو ز جهالت نجات داد
 آری صدای گرم تو ما را حیات داد
ای شیوه ی خدایی تو فوق کارها
وی سیره ی الهی تو تا دیارها
چون تو کسی حدیث ولایت نخوانده است
 حرف تو بهترین سخن روزگارها
هرگز حجاب مانع تو با خدا نبود
موسی کجا،تکلم لیل و نهارها
عالم حیات یافت ز تو چشمه ی بقا
وز اشک تست گریه ی شب زنده دارها
میلاد تو که پرده ی ظلمت کنار زد
شد کعبه پرده دار شما پرده دارها
پاکیزه تر ز گوهر نابت نیامده
ای معتبر ز تو همه ی اعتبارها
پاییز از تبری تو خشک می شود
سبز از تولی تو شود نوبهارها
بنت الوهب که واسطه ی اهل بیت توست
جان داد از صلابتتان شهریارها
دنیا شبانه روز مدار اذان تست
نام تو پنج نوبه رسد از منارها
احکام دین معطل اگر ماند بعد تو
از بس رسید آل تو را ناگوارها
در هر بلا به راه ولا امتحان شدی
لعنت به قاتل تو و هیزم بیارها
باید بساط نافله ای دست و پا کنیم
 باید امیر قافله ای را صدا کنیم
ای سینه ی تو حافظ گنجینه ی علی
تنها تویی مباشر دیرینه ی علی
قرآن فقط به سینه ی تو می کند نزول
گنج ولایت است فقط سینه ی علی
تو با نمک تری اگر از یوسف نبی
روی جمال تست به آیینه ی علی
کوثر عطیه ایست به خلق عظیم تو
بلکه هدیه ای به طمانینه ی علی
معراج تست لیلة الاسرای فاطمه
وان شب نشینی است به دوشینه ی علی
شایسته ی حکومت ناب محمدیست
آل علی و دولت و کابینه ی علی
روز ظهور مهدی موعود نسل تو
یوم الحسین باشد و ادینه ی علی
می میزنم ز باده ی دلبر شبانه روز
دم می زنم ز احمد و حیدر شبانه روز


***محمود ژولیده***

نوشته شده توسط حمید در 23:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/10/24

درد عشق

                              درديست درد عشق که هيچش طبيب نيست

گر دردمند عشق بنالد غريب نيست

دانند عاقلان که مجانين عشق را

پرواي قول ناصح و پند اديب نيست

هر کو شراب عشق نخوردي ست و درد درد

آنست کز حيات جهانش نصيب نيست

در مشک و عود و عنبر و امثال طيبات

خوشتر ز بوي دوست دگر هيچ طيب نيست

صيد از کمند اگر بجهد بوالعجب بود

ور نه چو در کمند بميرد عجيب نيست 

گر دوست واقفست که بر من چه مي‌رود

باک از جفاي دشمن و جور رقيب نيست 

بگريست چشم دشمن من بر حديث من

فضل از غريب هست و وفا در قريب نيست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز

کو را خبر ز مشغله عندليب نيست

سعدي ز دست دوست شکايت کجا بري

هم صبر بر حبيب که صبر از حبيب نيست 

نوشته شده توسط حمید در 18:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/21

مستان سلامت می کنند


رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر

وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو  آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا  وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

حیران کن و بی‌رنج کن  ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

شهری ز تو زیر و زبر  هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه رو را بگو  وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو  وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند

وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

آن جان بی‌چون را بگو  وان دام مجنون را بگو

وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو  وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن بحر مینا را بگو  وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه سوزم را بگو  وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن عید قربان را بگو  وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای شه حسام الدین ما  ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

نوشته شده توسط حمید در 18:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/21

علم عاشقی

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل نه حال 

گر کسی گوید که از عمرت همین

هفت روزی مانده و آن گردد یقین 

تو در این یک هفته مشغول کدام

علم خواهی گشت ای مرد تمام ؟ 

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم ؟

هندسه یا رمل یا اعداد شوم ؟ 

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی 

لوح دل از فضله ی شیطان بشوی

ای مدرس درس عشقی هم بگوی 

سینه خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی ها پاک کن

نوشته شده توسط حمید در 17:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/10/20

سفر عشق

خرم آن دم که درآید چو تویی از در ما

افکند سایه ی لطفی زکرم بر سر ما

سفر عشق به پیش است و بلا از دنبال

وندر این ره نبود جز تو کسی یاور ما

با سلام خدمت دوستای گلم:

توفیق رفیق شد که نایب الزیاره شما باشم و به زیارت امام رضا علیه السلام در مشهد مقدس برم

سپس گریزی بزنم به ری جهت زیارت شاه عبدالعظیم الحسنی و مرقد امام و

آنگاه قم و حضرت معصومه سلام الله علیها و جمکران و اینک در اصفهان (شاهین شهرم)

و نمیدونم فردا به کجا خواهم رفت 

شاید کرمان یا بندرعباس یا شیراز یا ...

شما چی فکر می کنید؟

نوشته شده توسط حمید در 0:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/10/08

عزیزان جهانند خریدارانش

آه از آن یار که نبود خبر از یارانش
داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش

یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار
یار باید که بود آگهی از یارانش

زورمندی که گرفتار نشد در همه عمر
چه خبر باشد از احوال گرفتارانش

خفته در خوابگه اطلس دیبا با دوست
نبود آگهی از دیدهٔ بیدارانش

از طبیبی نتوان جست دوای دل ریش
که نباشد خبر از علت بیمارانش

می پرستی که بود بیخبر از جام الست
چه تفاوت کند از طعنهٔ همیارانش

تیر باران بلا را من مسکین سپرم
وانکه شد غرقه نباشد خبر از بارانش

ما دگر نام خریداری یوسف نبریم
که عزیزان جهانند خریدارانش

تا شد از نرگس میگون تو خواجو سرمست
خوابگه نیست برون از در خمارانش

نوشته شده توسط حمید در 18:37 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر