X
تبلیغات
عشق ، شعر و شعور

دوشنبه 1393/01/18

رد شدن و عبور کردن از جلوی نمازگذار

امام حسين (ع) در مسجد مدينه نماز مي خواند و مردم از پيش روي او رفت و آمد ميكردند،
 (چون برخي پس از رسول خدا (ص) اين مسئله را مطرح كردند كه عبور از جلوي نمازگذار 
حرام است و باعث باطل شدن نماز مي گردد و اجازه دادند كه نمازگذار با دست يا با عصا مانع 
عبور مردم شوند، در حالي كه در سنّت رسول خدا (ص) چنين دستوري وجود ندارد).
وقتي نماز امام تمام شد به او اعتراض كردند چرا مانع عبور مردم نشدي؟

قال الامام الحسين عليه السلام: وَيْحَكَ إنَّ الله عَزَّ وَجَلَّ أَقْرَبُ إِليَّ مِنْ أَنْ يَخْطُرَ فيما بَيْني وَ بَيْنَهُ أَحَدٌ.

امام حسين (ع) فرمودند:
 «واي برتو همانا خداوند عزيز و بزرگ نزديكـتر از آن است كه كسي بين من و او قرار گيرد».

نوشته شده توسط حمید در 13:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1393/01/03

آه من العشق و حالاته

پادشهی رفت به عزم شکار 

با حرم و خیل به دریا کنار

خیمه شه را لب رودی زدند

جشن گرفتند و سرودی زدند

بود در آن رود یکی گرد آب

کز سخطش داشت نهنگ اجتناب

ماهی از آن ورطه گذشتی چو برق

تا نشود در دل آن ورطه غرق

بسکه از آن لجه به خود داشت بیم

از طرف او نوزیدی نسیم

قوی بدان سوی نمی کرد روی

تا نرود در گلوی او فروی

شه چو کمی خیره در آن لجه گشت

طرفه خیالی به دماغش گذشت

پادشهان را همه این است حال

سهل شمارند امور محال

با سر و جان همه بازی کنند

تا همه جا دست درازی کنند

جام طلایی به کف شاه بود

پرت به گرداب کذایی نمود

گفت که هر لشکری شاه دوست

آورد این جام به کف آن اوست



ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید در 16:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/12/23

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

نوشته شده توسط حمید در 22:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/12/09

خداحافظ

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق،از دلبستگی هایم؟

چگونه می روی با آنکه می دانی چه تنهایم؟

خداحافظ،تو ای هم پای شب های غزل خوانی

خداحافظ،به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم؟!

خداحافظ،بدون من یقین دارم که می مانی!!!


نوشته شده توسط حمید در 20:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/12/07

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم

آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه می پنداشتی؟؟؟

آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن تو خوارم کرده ای

همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم

کهنه کالایت بخوانم ، بی خریدارت کنم

بعد از این لاف و صفا و مهر با مردم مزن

خلق را آگاه از طبع ریا کارت کنم

ای سبکسر، دوست می داری سبکسر تر ز خویش

با خبر شهری از آن گفتار و کردارت کنم

هر کجا گویم که هستی وین زبان بازی ز چیست

تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

نوشته شده توسط حمید در 22:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/12/07

دور از تو جان خواهم سپرد

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی

چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا 

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب 

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی 

من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت 

همچو ابر نوبهاران اشکریزان می شوی

بشکند پیمانه ی صبرم ولی در چشم خلق 

چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی

بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سر تا به پا جان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی همزبان در این گلستان می شوی

نوشته شده توسط حمید در 22:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/12/07

چند با فکر پریشان

چند گوش دل فرا دادن که این آوای اوست

یا نفس در سینه کشتن ، کاین صدای پای اوست

چند با فکر پریشان ، خویشتن دادن فریب

کآنچه آید در نظر ، تصویری از سیمای اوست

چند با می گرم بگرفتن که با آشفتگی

چون ز حد بگذشت مستی ، گویم این رویای اوست

چند این فکر عبث باید تسلی بخش دل

کان سخنهای پریشان همدم شبهای اوست

چند بایستی که در بازار ناکامی نهاد

گوهر دل در کفش ، کاین آخرین سودای اوست

چند باید خویشتن داری در این لذت که باز

یادگار عشق من در سینه شیدای اوست

چند با شوریده بختی در دل میخانه ها

گویم این دنیای مستان ، بهترین دنیای اوست

نوشته شده توسط حمید در 21:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/12/02

حالم چو دلیری ست ...

 

باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری داشته باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچه ی دست تبری داشته باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تو دین دگری داشته باشد !

آویخته از گردن من شاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سردرگمی ام داد گره در گره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 حسین جنتی

نوشته شده توسط حمید در 15:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/11/27

دوست


جان   به  فدای   خم  ابروی    دوست

بود و   نبودم   همه   از   بود   اوست

عشق  که  در  نقطه ی  پرگار اوست

کمتر   از آنم   که  کنم وصف  دوست

آنکه  به یک  مو  همه را  نقش بست

روز و شب  از  طره ی  او  گفتگوست

قطره ی اشگی که ز چشمش چکید

مستی   عالم  همه  از آن  سبوست

چون   که  مرا   نیست    ز خود  آبرو

چشم  تر    دوست     مرا    آبروست

چهره  چو   در  جام  نهان  کرده  وی

بوسه  از آن  می  به  لبم   آرزوست

در عجبم  او  به   تماشای   کیست ؟

آینه    را    آینه     در    جستجوست

جلیل چرخی(پائیز)


نوشته شده توسط حمید در 19:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/11/26

وجودی دارم از مهرت گدازان

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنت
ولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامت
که می گوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماه
نپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادن
اگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جانان
نه بازاریست کان جا قدر جان هست

نوشته شده توسط حمید در 22:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام مبارک باد

اي حضرت معشوق اي ليلاترينم

من از همه پروانه ها شیدا ترینم

سنگ ملامت خورده ی عشق تو هستم

يعني ميان عاشقان رسوا ترينم

تو آيه هاي مصحف پيغمبراني

بهر تلاوت كردنت شيواترينم

اي كيسه بر دوش سحرهاي محله

مرد كريم سامرا ؛ آقاترينم

ما ريزه خوار دولت عشق توهستيم

ای حضرت معشوق ای لیلاترینم


نوشته شده توسط حمید در 20:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

بازار عشق

آتش عشقم بسوخت خرقه طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

مسئله عشق نیست در خور شرح و بیان

به که به یک سو نهند لفظ و عبارات را

دامن خلوت ز دست کی دهد آنکس که یافت

در دل شبهای تار ذوق مناجات را

هر نفسم چنگ و نی از تو پیامی دهد

پی نبرد هر کسی رمز و اشارات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

خاک نشینان عشق بی مدد جبرئیل

هر نفسی میکنند سیر سماوات را

دوش تفرج کنان خوش ز حرم تا به دیر

رفتم و کردم تمام سیر مقامات را

غیر خیالات نیست عالم و ما کرده ایم

از دم پیر مغان رفع خیالات را

بر سر بازار عشق کس نخرد ای عزیز

از تو به یک جو هزار کشف و کرامات را

وحدت از این پس مده دامن رندان ز دست

صرف خرابات کن جمله اوقات را

وحدت کرمانشاهی

نوشته شده توسط حمید در 15:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

که ناکامی ست در عالم به کام دل رسیدنها

به جان آمد دلم از کثرت باطل شنیدن ها

گشودم چشم تا حق را ببینم حق دیدن ها

حدیث غیر حق با من مگو کز شوق روی حق

ندارم حال باطل گفتن و باطل شنیدن ها

شکست از سنگ دوران پر و بال ظاهرم لیکن

چو عنقا دارم از باطن به قاف دل پریدن ها

ندیدم در میان انس چون همدرد و همجنسی

از آن با خود گرفتم انس در عزلت گزیدن ها

از آن یوسف شناسم بر سر بازار نیکویان

که عمری کسب کردم پیشه یوسف خریدن ها

ملولم از تماشا در تماشاخانه عالم

که دارم عیشها در کنج خلوت آرمیدن ها

چنان خواهم که در عالم نخواهم آنچه میخواهم

که ناکامیست در عالم به کام دل رسیدنها

فواد کرمانی

نوشته شده توسط حمید در 15:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/11/18

آزادی

من از آن روز که دربند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

تا بیایند عزیزان به مبارک‌ بادم

من که در هیچ مقامی نزدم خیمه‌ی اُنس

پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم

به وفای تو کزآن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم



نوشته شده توسط حمید در 15:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/11/02

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

گفته بودند که از دل برود یار ,  چو از دیده برفت

سالها هست که از دیده‌ی من رفتی , لیک

 دلم از مهر تو آکنده هنوز

 دفتر عمر مرا , دست ایام ورقها زده است

 زیر بار غم عشق

  قامتم خم شد و پشتم بشکست

 در خیالم اما

 همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز

 در قمار غم عشق

 دل من بردی و با دست تهی

 منم آن عاشق بازنده هنوز

 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند

 زیر خاکستر جسمم باقیست

 آتشی سرکش و سوزنده هنوز

نوشته شده توسط حمید در 19:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/28

ولادت پیامبر اعظم صلی الله و علیه و آله و امام صادق علیه السلام مبارک باد


جانم غزال تیر نگاه نجیب توست
بی تو چگونه کشته ی تیر اجل شوم
در لحظه ی خطیر حماسه مرا بخوان
ورنه به مکر زهد و ریا معتزل شوم
قالوا بلای ما به تو تنها الست نیست
روزی هزار بار چو روز ازل شوم
گفتند بی بها که بهشتی نمی شوم
من هم دعا کنید که اهل عمل شوم
حالا که مست باده ی ناب پیمبرم
 باید موحدانه کنم وصف دلبرم
ای اشهدت گواه خدا،لاشریک له
چون تو ترانه ی دل ما لا شریک له
تو آمدی و بندگی آغاز شد چه خوب
با تو شروع شد همه جا لا شریک له
عالم خبر ز خلقت یکدانه ی تو شد
تا بشنود ندای تو را لاشریک له
ابلیس از فریب شما ناامید ماند
وقتی که گفت ارض و سما لاشریک له
کسرا ز اقتدار قدومت فرو نشست
وز چارده ستون ولا، لا شریک له
بت ها صدای پای تو را تا شناختند
عابد شدند پیش تو با لا شریک له
ای بت شکن به قصر دل ما سری بزن
کسرا بریز و خیمه ی پیغمبری بزن
ای برگزیده در دو سرا مصطفی تویی
 قبل از قدیم هم شجر مرتضی تویی
ای پرتو ائمة الاطیاب ،نور تو
روح مطهر همه ی اولیا تویی
عالم به خاطر تو فقط آفریده شد
تاج سر اباالحسن مجتبی تویی
نور نبوت تو امامت به بار داد
یعنی که علت و سبب هل اتا تویی
تبریک هر رسول الوالعزم با تو گفت:
بعد سلام: سید ما انبیاء تویی
بر شان تو خلیل خدا غبطه می خورد
در ملک حق یگانه حبیب خدا تویی
ای قسط و عدل، موهبت دین حضرتت
سرمایه ی محبت آل عبا تویی
هرگز بلند مرتبه تر از تو کس نشد
السابقون تر از همه ی ازکیا تویی
امر تو شد مطاع جمیع فرشتگان 
دارنده ی شرافت ارض و سما تویی
وقتی برای کرب و بلا گریه می کنی
انگار از ازل به غم کربلا تویی
ما را ظهور تو ز جهالت نجات داد
 آری صدای گرم تو ما را حیات داد
ای شیوه ی خدایی تو فوق کارها
وی سیره ی الهی تو تا دیارها
چون تو کسی حدیث ولایت نخوانده است
 حرف تو بهترین سخن روزگارها
هرگز حجاب مانع تو با خدا نبود
موسی کجا،تکلم لیل و نهارها
عالم حیات یافت ز تو چشمه ی بقا
وز اشک تست گریه ی شب زنده دارها
میلاد تو که پرده ی ظلمت کنار زد
شد کعبه پرده دار شما پرده دارها
پاکیزه تر ز گوهر نابت نیامده
ای معتبر ز تو همه ی اعتبارها
پاییز از تبری تو خشک می شود
سبز از تولی تو شود نوبهارها
بنت الوهب که واسطه ی اهل بیت توست
جان داد از صلابتتان شهریارها
دنیا شبانه روز مدار اذان تست
نام تو پنج نوبه رسد از منارها
احکام دین معطل اگر ماند بعد تو
از بس رسید آل تو را ناگوارها
در هر بلا به راه ولا امتحان شدی
لعنت به قاتل تو و هیزم بیارها
باید بساط نافله ای دست و پا کنیم
 باید امیر قافله ای را صدا کنیم
ای سینه ی تو حافظ گنجینه ی علی
تنها تویی مباشر دیرینه ی علی
قرآن فقط به سینه ی تو می کند نزول
گنج ولایت است فقط سینه ی علی
تو با نمک تری اگر از یوسف نبی
روی جمال تست به آیینه ی علی
کوثر عطیه ایست به خلق عظیم تو
بلکه هدیه ای به طمانینه ی علی
معراج تست لیلة الاسرای فاطمه
وان شب نشینی است به دوشینه ی علی
شایسته ی حکومت ناب محمدیست
آل علی و دولت و کابینه ی علی
روز ظهور مهدی موعود نسل تو
یوم الحسین باشد و ادینه ی علی
می میزنم ز باده ی دلبر شبانه روز
دم می زنم ز احمد و حیدر شبانه روز


***محمود ژولیده***

نوشته شده توسط حمید در 23:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/10/24

درد عشق

                              درديست درد عشق که هيچش طبيب نيست

گر دردمند عشق بنالد غريب نيست

دانند عاقلان که مجانين عشق را

پرواي قول ناصح و پند اديب نيست

هر کو شراب عشق نخوردي ست و درد درد

آنست کز حيات جهانش نصيب نيست

در مشک و عود و عنبر و امثال طيبات

خوشتر ز بوي دوست دگر هيچ طيب نيست

صيد از کمند اگر بجهد بوالعجب بود

ور نه چو در کمند بميرد عجيب نيست 

گر دوست واقفست که بر من چه مي‌رود

باک از جفاي دشمن و جور رقيب نيست 

بگريست چشم دشمن من بر حديث من

فضل از غريب هست و وفا در قريب نيست

ز خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز

کو را خبر ز مشغله عندليب نيست

سعدي ز دست دوست شکايت کجا بري

هم صبر بر حبيب که صبر از حبيب نيست 

نوشته شده توسط حمید در 18:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/21

مستان سلامت می کنند


رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر

وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو  آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا  وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

حیران کن و بی‌رنج کن  ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

شهری ز تو زیر و زبر  هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه رو را بگو  وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو  وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند

وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

آن جان بی‌چون را بگو  وان دام مجنون را بگو

وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو  وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن بحر مینا را بگو  وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه سوزم را بگو  وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن عید قربان را بگو  وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای شه حسام الدین ما  ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

نوشته شده توسط حمید در 18:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/21

علم عاشقی

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل نه حال 

گر کسی گوید که از عمرت همین

هفت روزی مانده و آن گردد یقین 

تو در این یک هفته مشغول کدام

علم خواهی گشت ای مرد تمام ؟ 

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم ؟

هندسه یا رمل یا اعداد شوم ؟ 

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی 

لوح دل از فضله ی شیطان بشوی

ای مدرس درس عشقی هم بگوی 

سینه خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگی ها پاک کن

نوشته شده توسط حمید در 17:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/10/20

سفر عشق

خرم آن دم که درآید چو تویی از در ما

افکند سایه ی لطفی زکرم بر سر ما

سفر عشق به پیش است و بلا از دنبال

وندر این ره نبود جز تو کسی یاور ما

با سلام خدمت دوستای گلم:

توفیق رفیق شد که نایب الزیاره شما باشم و به زیارت امام رضا علیه السلام در مشهد مقدس برم

سپس گریزی بزنم به ری جهت زیارت شاه عبدالعظیم الحسنی و مرقد امام و

آنگاه قم و حضرت معصومه سلام الله علیها و جمکران و اینک در اصفهان (شاهین شهرم)

و نمیدونم فردا به کجا خواهم رفت 

شاید کرمان یا بندرعباس یا شیراز یا ...

شما چی فکر می کنید؟

نوشته شده توسط حمید در 0:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/10/08

عزیزان جهانند خریدارانش

آه از آن یار که نبود خبر از یارانش
داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش

یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار
یار باید که بود آگهی از یارانش

زورمندی که گرفتار نشد در همه عمر
چه خبر باشد از احوال گرفتارانش

خفته در خوابگه اطلس دیبا با دوست
نبود آگهی از دیدهٔ بیدارانش

از طبیبی نتوان جست دوای دل ریش
که نباشد خبر از علت بیمارانش

می پرستی که بود بیخبر از جام الست
چه تفاوت کند از طعنهٔ همیارانش

تیر باران بلا را من مسکین سپرم
وانکه شد غرقه نباشد خبر از بارانش

ما دگر نام خریداری یوسف نبریم
که عزیزان جهانند خریدارانش

تا شد از نرگس میگون تو خواجو سرمست
خوابگه نیست برون از در خمارانش

نوشته شده توسط حمید در 18:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/10/08

مرغ شبگیر

پندم به چه عقل می دهد پیر
 
بندم بچه جرم می نهد میر
 
کز حلقهٔ زلف او دلم را
 
کس باز نیاورد بزنجیر
 
تدبیر چه سود از آنکه نتوان
 
آزاد شدن ز بند تقدیر
 
ما بی رخ او و نالهٔ زار
 
او با می لعل و نغمهٔ زیر
 
در دیده کشم بجای مژگان
 
گر زآنکه ز شست او بود تیر
 
بسیار ورق که درخیالش
 
کردیم بخون دیده تحریر
 
از دست برون شدم چه درمان
 
وز پای درآمدم چه تدبیر
 
هر خواب که دوش دیده بودم
 
جز چشم تواش نبود تعبیر
 
تا وقت سحرنگر که خواجو
 
نالد همه شب چو مرغ شبگیر

نوشته شده توسط حمید در 18:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/10/07

کجایید عاشقان

آقا اجازه , دل زده ام از تمام شهر
 بی تو دلم گرفته از این ازدحام شهر
 آقا اجازه ، دست خودم نیست خسته ام
 در درس عشق , من صف آ خر نشسته ام
 در این کلاس ، عاطفه معنا نمی دهد
 اینجا کسی برای  تو  برپا نمی دهد
 یعنی نمی شود که ببینم سحر رسید ؟
 درس غریب غیبت کبری به سر رسید
 آقا اجازه ، بغض گرفته گلویمان
 آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان
 استاد عشق ! صاحب عالم ! گل بهشت !
 باید که مشق نام تو را تا ابد نوشت
 یک روز میرسد که بگویند ز آسمان
 آن مرد آمده است ، کجائید عاشقان ؟
 آن مرد آمده است که باران عطا کند
 تا این کویر غم زده را کربلا کند
 آقا اجازه ، مادر پهلو شکسته ات
 آیا شود که گوشه چشمی به ما کند ؟

نوشته شده توسط حمید در 21:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/10/06

ناز جانان

چه خوش نازیست ناز خوبرویان!

ز دیده رانده را  در دیده جویان

به چشمی قهر بی‌اندازه کردن

به دیگر چشم لطفی تازه ‌کردن

به چشمی خیرگی کردن که برخیز

به دیگر چشم دل‌دادن که مگریز

به صد جان ارزد آن نازی که جانان

نخواهم گوید و خواهد به صد جان

نوشته شده توسط حمید در 22:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/10/06

دیوانه ترم خواهی

دیوانه شدم ای عشق دیوانه ترم خواهی؟

مستانه شدم ای عشق مستاته ترم خواهی؟

در گرمی نور تو  بر شمع حضور تو

پروانه شدم ای عشق پروانه ترم خواهی؟

در خلوت جان من  گنجی ست خیال تو

ویرانه شدم ای عشق  ویرانه ترم خواهی؟

در بزم صمد گویان در چشم صنم جویان

بتخانه شدم ای عشق بتخانه ترم خواهی؟

آواره و بیچاره در خویش سفر دارم

بیخانه شدم ای عشق بیخانه ترم خواهی؟

در حلقه محبوبان در دایره یاران

افسانه شدم ای عشق افسانه ترم خواهی

از بیش و کم مبهم  از خیر و شر عالم

بیگانه شدم ای عشق بیگانه ترم خواهی؟

حیدری وجودی

نوشته شده توسط حمید در 22:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/10/06

حرف عشق

هرچه گویی اولی دارد بغیر از حرف عشق

کاینهمه گفتند و آخر نیست این افسانه را

 

کارم اندر عشق مشکل می شود

خان و مانم بر سر دل می شود

هر زمان گویم که بگریزم زعشق

عشق پیش از من به منزل می شوم


گر عشق نبودی سخن عشق نبودی

چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟

ور باد نبودی که سر زلف ربودی

رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی ؟


نوشته شده توسط حمید در 19:34 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/09/24

شبنمی از عشق

خاک دل آن روز که می بیختند 

شبنمی از عشق در او ریختند

بی اثر مهر چه آب و چه گل

بی نمک عشق چه سنگ و چه دل

نازکی دل سبب قرب توست

چون شکند کار تو گردد درست

دل که زعشق آتش سودا در اوست

قطره خون است که دریا در اوست

نیست دل آن دل که در او داغ نیست

لاله بی داغ در این باغ نیست

آهن و سنگی که شراریش هست

بهتر از آن دل که نه یاریش هست

روی بتان گرچه سراسر خوش است

کشته آنیم که عاشق کش است

هر بت رعنا که جفا پیش تر

میل دل ما سوی او بیشتر

شوری و تلخی غرض است از شراب

ورنه به شیرینی از او بهتر از آب

لاله رخان گرچه که داغ دلند

روشنی و چشم و چراغ دلند

مهر و جفاکاریشان دلفروز

دیدن و نادیدنشان سینه سوز

حسن، چه دل بود که به دادش نداد

عشق، چه تقوا که به بادش نداد

دامن از اندیشه باطل بکش

دست، از آلودگی دل بکش

قدر خود آنان که قوی یافتند

از   قدم  پاکروی  یافتند

کار چنان کن که در این تیره خاک

دامن عصمت نکنی چاک چاک

عشق بلند آمد و دلبر غیور

در ادب آویز رها کن غرور

جان و جسد سوخته این مرهمند

مُلک و مَلک سوخته این غمند

نوشته شده توسط حمید در 18:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/09/17

زمزمه های مجنون

...
در حلقه عشق جان فروشم
بی‌حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی
کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می‌پذیرم
گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت
وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم
کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‌تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن
لیلی‌طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی
هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غم
یک موی نخواهم از سرش کم

نوشته شده توسط حمید در 15:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/09/17

در سکوت شب دلم پر می زند


راست گويم يك رگم هشيار نيست 
مستم اما جام و مي در كار نيست 
مست عشقم مست شوقم مست دوست 
مست معشوقي كه عالم مست اوست 
حالت مستي و مدهوشي خوشست 
وز همه عالم فراموشي خوشست 
مستي ما گر نداني دور نيست 
باده ي ما زاده ي انگور نيست 
دختر رز پيش ما بي آبروست 
باده ي ما فارغ از جام و سبوست 
چيست پيمان ؟ نغمه ي قالوابلا 
ميزند هر لحظه در گوشم صلا 
كاي تو در پيمان من هشيار باش 
خواب خرگوشي بنه بيدار باش 
بند بگسل نغمه زن پر باز كن 
اين قفس را بشكن و پرواز كن 
اين ندا هر شب مرا مستي دهد 
زندگاني بخشد و هستي دهد 
هاتفي گويد مرا در بيت بيت 
اي قلمزن مارميت اذ رميت 
گر تو را شوري بود از سوي ماست 
طاق نه محراب تو ابروي ماست 
دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟ 
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟ 
در سكوت شب دلم پر ميزند 
دست ياري حلقه بر در مي زند 
شب بر آرم ناله در كوي سكوت 
عالمي دارد هياهوي سكوت 
برگ ها در ذكر و گل ها در نماز 
مرغ شب حق حق زنان گرم نياز 
بال بگشايد ز هم شهباز من 
مي رود تا بيكران پرواز من 
مي رسم آنجا كه غير از يار نيست 
وز تجلي قدرت ديدار نيست 
بهر ديدن چشم ديگر بايدت 
ديده يي زين ديده بهتر بايدت 
چشم سر بيننده ي دلدار نيست 
عشق را با جان حيوان كار نيست 
چشم ظاهر در بهائم نيز هست 
كوششي كن چشم دل آور به دست 
باغبان را در گلاب و گل ببين 
ذكر او در نغمه ي بلبل ببين 
طبع خاموشم سخن پرداز از اوست 
بال از او نيرو از او پرواز از اوست 
عقل ها ز انديشه اش ديوانه است 
شمع او را عالمي پروانه است 
ديده ي خلقت همه حيران اوست 
كاروان عقل سرگردان اوست 
در حريم عزت حي ودود 
آفتاب و ماه و هستي در سجود 
يك تجلي عقل را مجنون كند 
واي اگر از پرده سر بيرون كند 
گه تجلي آتشم بر جان زند 
جان من فرياد ده فرمان زند 
آري آري مي توان موسي شدن 
با شفاي روح خود عيسي شدن 
روح ميگويد اگر چه خاكي ام 
من زميني نيستم افلاكي ام 
راه هموارست رهرو نيستم 
بي سبب در هر قدم مي ايستم 
هر زمان آن حالت دلخواه نيست 
جان روشن گاه هست و گاه نيست 
تشنه كامم ليك دريا در منست 
گر شفا خواهم مسيحا در منست 
باغ هست و ما به خاري دلخوشيم 
نور هست و ما به نازي دلخوشيم 
دعوت حق گويدم بشتاب سخت 
تا بتازد بر سرت خورشيد بخت 
از نفخت فيه من روحي نگر 
تا كجا پر ميشكد روح بشر 
گر شوي موسي عصا در دست تست 
خود مسيحا شو شفا در دست تست 
طور سينا سينه ي پاك شماست 
مستي هر باده از تاك شماست 
از شجر آواز ها را بشنوي 
زنده شو تا رازها را بشنوي 
وادي ايمن درون جان تست 
كشتن فرعون در فرمان تست 
پاك شو پر نور شو موسي تويي 
جان خود را زنده كن عيسي تويي 
غرق كن فرعون نفس خويش را 
محو كن فكر خطا انديش را 
ساقيا آن مي كه جان سوزد كجاست ؟ 
نور حق را در دل افروزد كجاست ؟ 
مايه ي آرام جان خسته كو ؟ 
از شرابي مستي پيوسته كو ؟ 
بار الها بال پروازم ببخش 
روح آزاد سبكتازم ببخش 
عاشق بزم تو ام را هم بده 
عقل روشن جان آگاهم بده
مهدی سهیلی
نوشته شده توسط حمید در 15:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/09/17

کو چشم رهی جویت؟

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
 تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

رهی معیری

نوشته شده توسط حمید در 14:37 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر